این روزها از اون روزهاست که اَشک امانم را بریده ...
این روزها از همان روزهاست که ...
این روزها همان روزهایِ ...
این روزها ...
خدا ... نمی گم چرا ؟ ...
خدا ...
خدا تا کجا ؟ ...
خدا خسته ام ...
خدا ؟؟؟
خــــــــــــــــــــــدا ... چه کنم؟
.......................................
میدونم دوستان با محبت وبلاگی خواهند پرسید که چی شده ره گذر ؟ ولی بهتره نپرسین ...
خوب میشم ... محتاج دعاتون هستم ...
برچسبها:
کاش از قلبم به قلبش راه داشت...
کاش زهرا هم زیارتــــــگاه داشت...

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ نَبِیِّ اللَّهِ
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ حَبِیبِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَلِیلِ اللَّهِ
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ صَفِیِّ اللَّهِ
أَشْهَدُ أَنَّکِ مَضَیْتِ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکِ وَأَنَّ مَنْ سَرَّکِ فَقَدْ سَرَّرَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ
لینک زیارتنامه
18 روز تا شهادت مادرِ هجده ساله ام مانده ...
برچسبها:
وقتی تو نیستی
نـَ هست هایــِ ما چونان که بایدند
نـَ بایدها
مثل همیشه آخرِ حَرفمـ
و حرفِ آخرم را با بغض می خورمـ
عمریست لبخندهای لاغرِ خود را در دل ذخیره می کنمـ
باشد برای روزِ مبادا...
اما در صفحه هایــِ تقویمـ
روزی بــِ نام روزِ مبادا نیست
آن روز هر چه باشد ، روزی شبیهــِ دیروز
روزی شبیهــِ فردا
روزی درست مثلِ همین روز های ماست
اما کسی چـِ می داند
شاید امروز نیز روزِ مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نـَ هست هایــِ ما چونان که بایدند نـَ باید ها
هر روز بی تو روزِ مباداست
آینه ها در چشمِ ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوتِ دیدارند
دیدارهایــِ کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوار هایــِ صاف
دیوار هایــِ شیشه ای شفاف
دیوار هایــِ تو
دیوار هایــِ من
دیوارهایــِ فاصلهـــ بسیارند
آه ..
دیوارهــــایــِ تو همه
آیینه اند
آینه هایــِ من
همه دیـــــــــوارند

اینجا گوش بده این دکلمه یِ فوق العاده رو از شعر بالا
شعر بالا رو از روزی موزیک آلبوم فاصله (دومین تِرَک) دکتر محمد اصفهانی نوشتم (شاعر : مرحوم قیصر امین پور )
به یادت داغ بر دِل می نشانم........
ز دیده خون به دامن می فشانم ....
پ.ن : حالم بد نیست ، ناراحت نیستم ، شُکر خدا نفسی می یاد و میره:دی
یادمه قبلنا(قبل از این چند روزه) حالم بد میشد این وبلاگایی که شعر میذارن رو می دیدم ، ولی حالا فکر می کنم چقدر زبان شعر گویاست ، چقدر!!!! خوش به حال اونایی که می تونن با شعر وصف حالشون رو بگن ... شاعر داریم اینجا؟ (منم که شاعرم دیگه ، :دی)
برچسبها:
یه چیزی تو وجودم دارم ، می گن دل ، به شدت اون دله ، تنگ شده ...
بعدا نوشت :
یه لحظاتی تو زندگی هست که خیلی حسای قشنگی بهم دست میده ، الان تو یکی از تاریخی ترینشون ایستادم ،
یه برادر گل دارم ، خیلی دوستش دارم .
خدایا شُکرت به خاطر بخشیدن خانواده ای به این خوبی...
شُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــکر
برچسبها:
امروز دوباره به نوشتن با قلم روی کاغذ پناه بردم و چقدر لذت بخش بودم ، وسطش خودکار تموم شد ، یه سر رسید نو برداشته بودم ، برای این اتفاق نو باید خودم رو آماده می کردم ، یه تولد دوباره ، خیلی وقت بود که این حس در درونم مرده بود ، یه مهمان عزیزی داشتم که به علت مشغله کاری و دور بودنمون خیلی کم همدیگه رو می بینیم ، ولی هر دفعه سوالات منو با صبوری پاسخ میده و حالم رو می پرسه و این بار ، مثل همیشه به بیدار شدنم کمک کرد ، عادت کردن به زندگی ماشینی و در جا زدن های مداوم در زندگی و احساس نارضایتی هر دقیقه و هر ساعت و و و و ... همیشه با حرف زدنشبه خودم می گم ، خب دفعه پیش هم که همینجوری بودی ، یا بعضی وقتا یادم می یاد ، اعتکاف ها می رفتی همین جوری شدی ، یا بازم یادم می یاد ، کربلا هم بودی همین جوری شدی ... یا جنوب هم رفتی که همین جوری شدی ... چه جوری؟ یه جور بازگشت به خود ... یه حسی که انگار زمان متوقف بشه و تو یه لحظه چهره به چهر با خدا قرار بگیری و سرت رو پایین بگیری و به خودت بگی : خدایا اونی نشدم که تو براش منو فرستاده بودی ... خدایا خیلی همه چیزو برا خودم قاطی پاتی کردم ، خدایا پس کجا رفت اون حسای قشنگ با تو بودن ؟ خدایا هیچ وقت طعم لذت دعای کمیل اعتکاف 1384 از قلبم بیرون نرفت ، و یا خیلی لذت های دیگه ای که بهم چشوندی و بعد عاشقم کردی و من مثل مجنون ، همیشه دنبال اون حس قشنگ با تو بودن همه جا دنبالت گشتم .. گشتم ؟ شاید هم نگشتم ... ولی راه رو خیلی اشتباه رفتم و گاهی حتی یک ثانیه هم از خودم نپرسیدم که ره گذرم کجا میری ؟ چی می خوای ؟ خدا کجای زندگی تو ایستاده ؟ یا بهتره بگم تو کجای آفرینش خدا ایستادی؟ چقدر به هدفت رسیدی؟ چقدر رو راه هستی ؟ چقدر برای راهت وقت گذاشتی؟ چقدر ؟
و یه عالمه سوال بی جواب و شایدم با جواب که : هیچی !!! که هیچی !!! که راه رو خیلی اشتباه رفتم ، اصلا تو راه بودم ؟ ... آره تو راه بودم ولی خیلی زدم به خاکی ، ... و هروقت که به خاکی زدم این خودش بوده که با دست مهربونش منو دوباره تو راه آورده ... این بار ولی با همیشه فرق داره ، این بار به یه پختگی ویژه ای رسیدم ، امروز نوشتم ، نشستم حرفای دیشب رو نوشتم ، نشستم نوشتم چی شنیدم و باید از کجا شروع کنم ، باید چه کار کنم که مثل همیشه گیج نزنم ، نوشتم که فراموش نکنم راهی بوده و راهی هست و باز نزنم به خاکی ، بعد آخرش نوشتم که حضرت معصومه (س) عیدی ای که بهم دادی خیلی غافلگیر کنده بود ... خیلی ، وقتی دوتایی تو صحن ایستاده بودیم و کلی کیفور بودیم از زیارت و اشک و ... مثل همیشه رفتم کنار همسرم و یه کم عقب تر ایستادم و بهش گفتم : از خانوم عیدی نگرفتیم ها ...!!! و تو دلم می دونستم که اگه همسرم بگه ممکنه پارتی بازی کنن ، ازون پشت مشتا بهمون عیدی بدن ! بالاخره فامیلن دیگه ، منم لبخند زدم و تو دلم بهترین عیدی رو ازشون خواستم و چه کریمانه عیدی میدن کریمه اهل بیت... وقتی تو این رخوت تعطیلات نوروزی که همه در رفت و آمد و دید و بازدید و سفر بودن و من روزهای تنهایی رو تو خونه سپری می کردم ، هیچ وقت فکرشم نمی کردم ، یه برنامه یه روزه سفر به قم و جمکران بتونه این جوری روحم رو بتکونه !!!
پ.ن1: با عرض معذرت ، اگه چیزی دست گیرتون نشد اصلا ناراحت نشید ، چون غلیان احساسات من الان خیلی شدیده و اصلا برای نوشتن همچین پستی آمادگی نداشتم و الان اصلا یه جورایی ام ...
پ.ن2: اون مهمون عزیز ، عموی عزیز من هست که گهری هستن ، خدا خودشون و خانوادشون رو حفظ کنه.
پ.ن3: اگه یه وقت همچین حس هخایی درونتون زندس ، لازم نیست کار خاصی کنید فقط از خدا بخواین ، دعا ، دعا ، دعا ، مشکل ما اینه که فکر می کنیم خدا نمی بینه ، نمی دونه !!! هم می دونه ، هم می بینه ، هم می شنوه ... خدامون رو با خودمون مقایسه نکنیم اطفا!
پ.ن4: توفیق زیارت حضرت نصیبمون شد و دعاگوی همه ی شما عزیزان بودم.
پ.ن5: عکس رو خودم گرفتم... به تاریخ 9 فروردین 90
برچسبها:
به نام خدای مهربون ، یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ
آروم با نوک انگشتای پام قدم بر میدارم و آروم پشت صندلی می شینم ، مبادا کلمات فرار کنن ، انگشتام روی کیبور به حرکت در می یاد ...
شروع: با استشمام بوی بهار ، درست مثل دَوِنده ای که دوپینگ کرده باشه ، درونم حس می کنم دارای نیروی فوق العاده ای شدم ، نیرویی که با اون می تونم هر کاری انجام بدم ، مثل دونده ای که که ابتدای خط شروع مسابقه ایستاده و هنوز از عاقبت مسابقه خبر نداره ... مملو از امید ، فکر می کنم بهترین زمان برای نو شدن و آغاز کارهاییه که عقب افتادن ، به بهونه ی محکم برای تغییر ، برای شروع ، برای ساختن ، برای بخشیدن ، برای ... دونده ای که تمرین کرده ، شکست خورده ، پیروز شده ، الان خیلی تجربه داره ..خیلی .. خیلی!!! نفس عمیق می کشم ، میدونم همیشه ازین فرصتها دست نمی ده ، با تمام وجود آرزو دارم ازین موهبت استفاده کنم ، ولی ترس عمیقی گوشه ذهنم مدام تکرار میشه ، هنوز مطمئن نیستم بتونم بهش غلبه کنم ، پُشتم خالیه ، باز نفس عمیق می کشم ، یادم می یاد که خدا خیلی توانا تر ازین ترس منو آفریده ...پایان ، نقطه سر خط!

پ.ن1: خاطرات تلخ گذشته رو به دست باد بهاری سپردم و خاطرات خوب و شیرین رو توی وبلاگم ثبت کردم و چقدر لذت بخشه مرور خاطرات شیرین و اتفاقات سپری شده و خوندن حس و حال اون لحظات.
پ.ن2: یه نکته زندگانی (به نظرم یکی از موثرترین عوامل تو زندگی همه آدما افراد اطرافشون هستن ، امروز دیدیم که رفتار اونا چقدر روی من و رفتار من چقدر روی اونا تاثیر داره و علاوه بر اون یه درس هم گرفتم ، اینکه خیلی از رفتار ها رو از هم یاد میگریم ، مثل صداقت داشتن ، یا صداقت نداشتن ، امروز با فلانی حرف زدم دیدم عجب آدم با صداقتیه ، بدون اِبایی از موردِ قضاوت قرار گرفتن حرفشو بیان کرد و یکی از شاخه های ظریف صداقت رو به من یاد داد ... خدا نکنه گیر آدمی بیفتم که با راحت دروغ گفتن ، قبح کاری رو در نظرم بشکنه !!!)
پ.ن3: تا حالا شده بری به یه وبلاگ و کلی آرشیوشو بریزی بیرون و همشو بخونی؟ برای من اکثرا اتفاق میافته ، وقتی میرم به یه بلاگ که از نگارشش خوشم می یاد ، اول میرم سراغ اولین پُستی که گذاشته ، به نظرم اولین پُستی که آدم تو وبلاگش می ذاره یه جورایی نشون دهنده شخصیت اون آدمه ... در ضمن گاهی شده که کاملا آرشیو وبلاگشون رو خونده باشم ، یادم نمی ره یه بار به یه وبلاگ بَرخوردم که کاملا یادمه ، تا صبح داشتم مطالبش رو می خوندم ، بنده خدا رفت ریودوژانیرو !!! در وبلاگش تخته شده.
پ.ن4: شاعر: مرحوم قیصر امین پور (منظورم شعریست که روی عکس نوشتم)
برچسبها: