سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
مرداد ماه 1389 - کوچه ای برای گفتن

<
   1   2      >

اللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ،
وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً، بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرّاحِمینَ.


یه حسی داشتم ، رفتم طرف کتابخونه و دنبال یه کتابی می گشتم درباره امام زمان(عج) ، برای آماده کردن مطلب برای هیئت هفته آینده ، چشمم دنبال یه کتاب دیگه بود ولی این کتاب رو برداشتم "صحیفه مهدیه " ، دیدم اولش نوشته : مجموعه مهمی از نمازها ، دعاها و زیارت هایی که از ناحیه امام زمان (عج)صادر شده است و یا درباره حضرت نقل شده است ... تالیف : سید مرتضی مجتهدی ... ترجمه : محمد حسین رحیمیان ...بازش کردم و شروع کردم تورق کردن کتاب مربوطه ، یه عالمه دعا نوشته توش که همشون مجرب ذکر شده ولی یه حدیث این جوری بهم ریخته منو ... قبلش بگم که چند سال پیش که داشتم نشانه های ظهور حضرت رو می خودنم ، یکی از علائم غیر حتمی مرگ پادشاه عربستان به نام عبدالله بود (تا اونجایی که من یادمه ... اگه اشتباه گفتم ، ببخشید.) ، یادمه بعد از مدتی پادشاه عربستان مرد و این پادشاه جدیده به همین نام به تخت پادشاهی نشست .. ازون موقع تا حالا منتظر مرگ این یکی ام ... منتظر محقق شدن علائم ظهور...حالا براتون از این حدیث بگم که در مورد صیحه آسمانی هست که یکی از علائم حتمی ظهور حضرت حجت (عج ) هست ... دعایی که درین کتاب اومده در مورد دعاکردن هنگام وقوع صیحه آسمانی هست و دعایی که اون هنگام باید خونده بشه عنوان کرده ،ولی نکته مهمی که تنم رو لرزوند و اشکم رو جاری ، این بود که نوشته شده ... :  وقوع صیحه در ماه مبارک رمضان اتفاق می افته ، در نیمه ماه مبارک ... هنگامی که اول این ماه رمضان با شب جمعه موافق شود ... درست مثل رمضان امسال ... مگه قراره چند تا ماه رمضون با شب جمعه شروع بشه ؟؟؟ 




 کاش امسال آخرین ماه رمضان غیبت مولا باشه ...


 کاملا اتفاقی چشمم به این حدیث از پیامبر اکرم (ص) افتاد، 
      نوشته هنگام صیحه بگین : سبحان القدوس ، سبحان القدوس ربنا .
امروز دومین جمعه ماه رمضانه ، بیستمین عهد رو امام عصر می بندیم ... کاش زود بیاد ...

لینک سخنرانی تدوین شده حجت الاسلام میراحمدرضا حاجتی در خصوص نزدیکی ظهور حضرت مهدی





چه جمعه ها که یک به یک غروب شد ... نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد ... نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد ... نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد ... نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد ... نیامدی



برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه 29/5/89ساعت 2:2 صبح نویسنده ره گذر | نظر

یه کوچه ...
یه ره گذر ...
همین !!!
آخرش رو سفیدی یا ...!!!
فرصت کمه ...
خستمه ...
گاهی اشک تسکین بود ... حالا اشک هم بی اثره ...
گاهی فکر به جایی راه داشت ... حالا پروازش به بلندی سقف همین جاس ...
خستمه ...



برچسب‌ها:
+ تاریخ چهارشنبه 27/5/89ساعت 3:46 صبح نویسنده ره گذر | نظر

یه ماه دیگه عروسی یکی از فامیلاس ...ادامه مطلب...



برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه 25/5/89ساعت 5:9 عصر نویسنده ره گذر | نظر

شبا خوابم نمیبره ... تا خود صبح بیدارم  ... امشب فهمیدم مث که مبتلا به من نیست فقط ، چون 3 تا از دوست جونام هم امشب رو پاس داشتن!!! یه پست هم نوشتم به لطف پارسی بلاگ جونم پرید و این دومین روایته ... گفتم بذار یه کم سرچ کنم و یه کم مستدل حرف بزنم ...یه چیز خوشگل پیدا کردم: نیست شب بیداری مگر در سه مورد : قرائت قرآن , طلب علم و دانش , عروسی که به خانه ی بخت می رود . ... حالا  که جزو هیچ کدوم اینا نیستم باید چه کنم؟؟؟ شب زنده داران گرامی شما مصداقش هستین؟ با اینکه میدونم دردم چیه ولی می خوام بدونم حالا من هیچی شما چرا بیدارین؟؟؟ چه معنی داره؟



یادش به خیر سحرهای ماه شعبانم برا خودش کیفی داشت ، قبل از اذان هاش این شعر رو تی وی پخش می کرد ، خیلی دوسش داشتم ، الان دارن اذان میگن ...


عطر حضور روشن باران گرفته ام
                                                       با یاد مهربان تو من جان گرفته ام
در این دقایقی که پر از عطر بندگیست
                                                     حال و هوای نغمه ی قرآن گرفته ام



لینک مرتبط:
    شب بیداری سبب بروز افسردگی می‌شود



برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه 25/5/89ساعت 4:7 صبح نویسنده ره گذر | نظر

از امروز بخش نظرات پارسی بلاگ یه تغییرایی کرده که جالبترین تغییرش به نظرم این بود
کنار اسممون تو قسمت نظرات یه شکلک هست که در صورت آنلاین بودن روشن میشه و در صورت آفلاین بودم خاموش میشه.
ازین به بعد آمار همدیگه رو دقیقا داریم...(آخرین آمار راس ساعت 4 بعد از ظهر جمعه)
البته در صورتی که امضا الکترونیکی رو انجام داده باشین ... همچنین اینقدر پارسی بلاگ باهوش شده که دیگه هر جا از بلاگهای پارسی بری احتیاج به وارد کرده اسم نیست و همون امضا الکترونیک تمام اطلاعات رو وارد می کنه .... جل الخالق
تو بخش پاسخ به نظرات هم دیگه نمیشه شکلک بذاریم ... دستمون رو شد
(به این می گن یه آپ از فرط بی حوصلگی ...) 

 بعدا نوشت:
الان فهمیدم اون آیکون که بغل اسممون می یاد ،آیکون یاهو می باشد و اگه ایمیل یاهو وارد کنیم و به مسنجر یاهو هم کانکت باشین ، نمایش داده می شه ، مثلا من که جیمیل دارم این آیکون رو ندارم ... یا ساقی جون(آیکون قلب محض منت کشی بود و دیگر هیچ...) که ایمیل وارد نکرده هم نداره ... با اینکه ساقی گفت قبلا بوده ولی من تازه دیدم.



برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه 22/5/89ساعت 3:58 عصر نویسنده ره گذر | نظر

ماه مهمونی خدا اومد...


اوج  محبت و مهربونی ات خداجونم تو ماه مبارک رمضان جلوه بروز پیدا می کنه...
ماه مهمونی ات فرا رسیده ... خدا جون منم دعوتم ...همه دعوتن ...
اولین سحر ماه مبارک رمضان اومدم به درگاهت و دستام خالیه ...
یه عزیزی دیشب می گفت وقتی دستای بنده ای به درگاهت بالا میره ،
یا استجابت خواهی کرد همون خواسته بنده تو...
یا به اندازه اون دعا بلایی رو از بندت دفع می کنی ...
یا اون دعا ذخیره ای خواهد شد برای آخرتش ...
خدا جونم اونقدر مهربونی که آخر همه دعاهامون استجابته ...
خدا جونم همین که حرفامو میشنوی برام استجابته ...
 کیه که ندونه تو بهترین میزبانی ... من هیچ وقت مهمون خوبی نبودم ...
خدا جونم خودت می دونی امسال برام فرق داره ...
می خوام مهمون خوبی باشم ...
خداجون حالا که  مهمونی دعوتم کردی ...
ازم خوب پذیرایی کن ، که تنها و دست خالی اومدم با دلی پر از آرزوهای رنگارنگ!!!
خدا جونم خودت می دونی که چقدر بهت مشتاقم .... تنهام نذار!
خدا جونم شکرت که زنده موندم و به ماه مهمونیت دعوتم شدم.



از دوستان خیلی التماس دعا دارم...


 



برچسب‌ها:
+ تاریخ پنج شنبه 21/5/89ساعت 6:8 صبح نویسنده ره گذر | نظر
پیش گزارش: انگار همین دیروز بود که می شستم زانو غم بغل می گرفتم و سر همسر گرامی غرغر می کردم و می گفتم که : من از مامانم دورم ... دوست صمیمی نداری باهاشون رفت و آمد کنیم ...چرا با من حرف نمی زنی ؟ چرا منو درک نمی کنی ؟ و ... بعد خودم تشخیص بیماری دادم و به این نتیجه رسیدم که درسته که اصولا آدم حرافی نیستم ولی واقعیت اینه که خانم هستم و زنا هم تشنه حرف زدن هستم و این حرفایی که تو این سینه تلمبار شده باید یه جایی گفته بشه ... با اینکه یه وبلاگ داشتم ولی وبلاگ نویس نبودم ... یه جورایی شد که تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم ... برا خودم تجویز کردم به نیت شفا ... خلاصه کنم ، وبلاگ نویسی بد جوری بهم ساخت و اینی شدم که هستم ... اولین دوست جون وبلاگیم هم بارانی بود و به همون سرعت که باهاش آشنا شدم ، به همون سرعت هم قرار گذاشتیم همدیگه رو دیدیم ... وقتی می خواستم برم ببینمش ، طبق سنوات گذشته از فرط ذوق مرگ شدگی به همه گفتم ، جناب همسر شیر دلانه گفت برو . ولی مامانمینا گفتن : می خوای بیایم مراقبت باشیم ، تو که نمی دونی چه جور آدمیه!!! ... و ازین حرفا .... منم تو دلم می گفتم از خیلی از دوستای دیگه من ، دوستای وبلاگیم رو بیشتر می شناسم ... این داستان رو گفتم تا به اینجا برسم که دوستای وبلاگی من بهترین دوستای من شدن ... ما روزی چند بار با هم صحبت می کنیم ، کاش همه دوس جونای دیگم هم وبلاگ داشتن تا این همه با هم زیاد رفت و آمد داشتیم ... هر روز از حال هم با خبریم ... بگم از مادر نزدیک تر شاید اغراق باشه ولی اوقاتی هست که این مثال هم صدق می کنه ... بالاخره خدا روزیم کرد و چشمم روشن شد به جمال دوستان وبلاگی ... تا اینکه !!!!(حق کپی رایت این شبه جمله اخیر متعلق به آفتابی می باشد.)  



برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه 16/5/89ساعت 4:26 عصر نویسنده ره گذر | نظر
شرمندتون ... این پست فقط یه مخاطب داره که خودش تشریف می یاره ...  



برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه 16/5/89ساعت 8:20 صبح نویسنده ره گذر | نظر

ساعت 1:33 روز چهارشنبه است و حوصله ام از تنهایی سر رفته ، به رسم اعتیاد وب گردی هی می رم تو صفحه اصلی وبم و رفرش می کنم تا مگر یکی برام نظر گذاشته باشه ... به مخم فشار می یارم تا مگر یه پست جدید بذارم ، نمی دونم چرا وقتی پای کامپیوتر می شینم همه چی از مخم می پره ولی وقتی می خوام بخوابم ، به اندازه 30 چهل تا پست می یاد تو ذهنم رژه می ره و همینه که گاهی می رم بخوابم ولی در واقع دو سه ساعت بعدش خوابم می بره ... از بس که وول می خورم ... گاهی یه جناب همسر گرامی حسودیم میشه که به محض اینکه سرش رو روی بالش می ذاره ، 30 ثانیه بعد خوابه ، به انضمام خروپف ... مرد باید خر و پف کنه ... وگرنه !!!
 می رم قسمت موزیک های هاردم و می گردم ، می خوام با وسواس گوش بدم ... می گردم ... این نه ! اون  نه !! ای بابا کاش یکی یه چیزی می خوند که هم دوستش داشتم و هم مورد نداشت ... می رم سراغ مداحی و یه کریمی می ذارم ...(قسم به جان فاطمه به حق ماه علقمه... نفس کشیدن تو بهشت بدون تو حرومه .. بهشت عشق تو ناتمومه ... سایه پرچمت آبرومه .. کربلا بهشت روی زمین ... مرقد عباس ام البنین ... آرزوی دل رسوای من ... آقای من ، آقای من )
یادش به خیر ... یاد کربلا می افتم ، یاد حیاط اباعبدالله ، همه این نوحه ها رو تو موبایلم ریختم و بردم کربلا ، انگار هزار سال پیش بود ... کاش میشد هر روز برم وایسم روبروی گنبد آقا و سلام بدم بهشون ... کاش از همین جا هم صدای جواب سلام رو بشنوم ... آه.(بوسه سرخ خورشید روی گنبد طلا...آب و گلم سرشته با غبار کربلا ...) یه سر رفتم قطعه بیست و شیش ، پریشب هم رفتم...هر وقت میرم کف می کنم ازین قلم جناب قدیانی ، دفعه اول که اسمشو شنیدم ، سمانه گفت ... از زبون اون شنیدم .
 گفت نوشته که : غلط کردن می گن ما بیشماریم ...خوشم اومد ، بعد یادم نیست از کجا یافتمش ولی می رم می خونمش و انقدر وب با برکتیه وقتی می رم توش کلی روحم تازه میشه ، ماشالا یه پستایی می ذاره طولااااااااااااااااااانی و پر محتوا ... خدا حفظش کنه این فلافل خور رو (به قول خودش ) ... ازین چیزا که تو وبش می گه یاد مهدی می افتم (داداشیمه... ازدواج هم کرده ) اونم ازین مدلیاس ... بچه هیئتی ، فلافل خور ، مسجد ارگی ، موتوری ، پای ثابت حاج منصور ... این بچه مذهبیا همشون از یه جهاتی مثل همن ... البته ما هم فکر می کردیم قراره همچینان همسر آینده ای نصیبمون بشه ... که نتیجه اخلاقیش این بود که قربون خدا برم هر کی رو یه مدلی آفریده و همسری ما هم یه عالمه اخلاقای خودش رو داره که اصلا با فلافل خورای مسجد ارگی جور نیست ... همین قدر بگم که هیچ وجه اشتراکی با مهدی نداره این عزیز دل ... حالا چرا نصفه شبی درد دلم گرفته نمیدونم ، اصلا نمیدونم چرا دارم چرت و پرت می تایپم ، داشتم از 26 می گفتم ، (دلم دیوونته ... گدای خونته حسین!!!) 
حسین آقا نوشته بود : ولایت شرح عاشقی است و ولایتمدار نه این است که فقط باید از دشمن فحش بشنود. تیغ نقد دوست را هم باید تحمل کرد ... که بد جور به دل ما نشست (مرا ببخش میان قتله گاه دردسر شدم ... مرا ببخش بخاطر صدای کودکانه ام چه بی اثر شدم ... )  اینقدر پستاش طولانیه و حرف داره خط به خطش که هر کدومش احتیاج به یه برنامه : دیروز ، امروز ، فردا  داره... یه قراری تو وب قبلی داشتم بنا به تبلیغ وب بقیه که البته باید معذرت خواهی کنم به خاطر قولی که دادم و خیلی هاش که عملی نشد ولی این بار باید بگم اگه قطعه 26 رو نری خودت جا می مونی ، وب جناب قدیانی احتیاجی به تبلیغ نداره ... الان که نصفه شبه 25 نفر آنلاین رو وبش داشت و هر دفعه 400 پونصد تا کامنت داره ، (دیگه آخر عمر منه عمه ... عمو در حال جون دادنه عمه ... دیگه وقت سفر کردنه عمه !!!) تو این پست جدیداش از اردو جهادی گفته و این داغ دل منو دوباره تازه کرده ... یادمه سال پیش دانشگاهی که بودم ، یه فیلم ازین اردو جهادی ها نشون داد سیمای جمهوری اسلامی عزیز ، منو  برد تو فضای ملکوتی ، ازون به بعد اصلا دلم می خواست برم دانشگاه که برم اردو جهادی ... نیتم رو خدایی کردم خدا یا هر چی راضی باشی من می خونم و ... ازین حال و هواهای خوب ... با کمک خدا هم دانشگاه قبول شدم ولی... این داغ اردو جهادی موند به دلمون ... ترم دو که به همسر محترمه گیلی لی لی شدیم ... یکی نبود بگه دختر می شستی تو خونه ور دل مامان و بابا ... زودت بود ... ولی یادمه که برای انجام امر خدا ازدواج کردم و مثل خیلی ها نبودم و واقعا معتقد بودم که پسر خوب رو نباید رد کرد ، بگذریم که الان بزرگ شدم و نظرم یه کم عوض شده ... بالاخره سایه مرد که اومد بالای سرم هم که دیگه آقا اجازه نفرمودن مشرف بشیم اردم جهادی و ای خدا چقدر دلم می خواد برم ... و خوش به حال جنس مذکر با این همه امکانات در عرضه حضور ... کاش منم از ذکور بودم میشد برم بیل بزنم برای این محرومین ... اونوقت حتما ضعیفه رو هم با خودم می برم تا اونم به بچه مچه ها قرآن یاد بده ... ای بابا فعلا که ضعیفه ایم و مردمونم تو این باغا نیست ...(عمو حسین ببین شده کبوتدت شکسته پر ... عمو حسین بیا و پیکر مرا با خود ببر ...عمو حسین بیا که بین خاک و خون نشسته ام...)
پریدم رفتم قطعه 26 و اومدم ... چیزی دیگه ندارم بگم ، فقط برید ببینید چه کرده این فرزند شهید تو این وب ... که الله اکبر .



کاش حالا که سالگرد ازدواجمون نزدیکه امام رضا خودش دعوتمون کنه ، خودش می دونه که چقدر دلم تنگشه ، خودش میدونه  و خودش می دونه و خودش میدونه ... (پر از زخمه پیکرش ... شهید صبره آقام ...) جناب همسر برعکس من خیلی تو این چیزا با ذوقه ، من خودم رسما سالگرد عقدمونو یادم رفت ، از قبلش یلدم بود ولی همون روز از بس سرم شلوغ بود یادم رفت ... البته خاطره خوبی هم از عقدمون ندارم ، خیلی ناراحن بودم ، تو عکسام معلومه که کارد میزدی خونم در نمی یومد ... عروسیمون خوب بود ولی فکر کنم اینقدر که به همسر خوش گذشت به هیشکی خوش نگذشت ، اصولا همسر عروسی و تولد و هر مراسمی که جشن باشه رو دوست داره ، اولین سالگرد ازدواجمون که پارسال بود هم همسر محترمه به قول همه ترکوندن ، گذشته از من که کلی تو ذوقش زدم ولی بنده خدا کلی سورپریز فرمودن منو ... دلم براش می سوزه با این زن گرفتنش ، امسال هم یه سری برنامه ردیف کرده همسر که البته خودش فهمیده که اگه بخواد سورپریز کنه منو باید خسارتشو خودش بده ... ولی کاش امسال بشه اونجایی بریم که من دلم لک زده براش ، که هیچ هدیه ای برام ازین با ارزش تر نیست ...ساعت دو ونیمه ... خوابم نمی یاد!


 



برچسب‌ها:
+ تاریخ چهارشنبه 13/5/89ساعت 2:25 صبح نویسنده ره گذر | نظر

برای اعلام آمادگی برای دیدار وبلاگی ها به ساقی رضوان «نجوای شبانه» مراجعه کنید.


 دوستانی که تشریف می یارن:


1.ره گذر جون جونتون


2.ساقی رضوان خانم


3.دیانا جون جونمای جانباز


4.آفتابگردون جون معروف


5.سرکار خانم مهندس ترنم


6.میهمان ویژه افتخاری الهام سادات جان از اصفهان(البته فرمودن باید برنامه شون رو چک کنن شاید افتخار دادن) البته شایان ذکر است که ایشون نفوذی از دشمن دیرینه یعنی بلاگفا هستن...


7.طعم باران(البته گفته که تا ساعت 5 می تونه بیاد ... قابل توجه لیدرمون که باید این همه وبلاگ نویس رو منیج کنه!!!)


 


جناب لیدر جان جانباز الممالک کجایی؟ این بچه ها رو جمع کن از تو وبلاگ من


(جناب دیانا الممالک را به سمت لیدری منتخب نمودیم ...)



برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه 11/5/89ساعت 7:50 عصر نویسنده ره گذر | نظر
   1   2      >