| < | ||
|
هوا گرمه ... تخلص: ره گذر برچسبها:
برچسبها: توی بخش نظرات وب بلاگفام یکی برام اینو نوشته بود ... آتیشم زد! گرچه تلخ است ولی: چند ساعت بعد راس ساعت 1 شب ، جمعه 18 تیر: برچسبها:
0. برای اطلاع از چند و چون قرار جمعه به وب منتظر روشنی مراجعه فرمایید. 1. امروز جشن فارغ التحصیلی برامون تو دانشگاه گرفتن... البته پولشو خودمون دادیم تا حلال باشه. اصلا بدون اکسپلورر پارسی به درد نمی خوره ... خیلی از عملیاتاش فقط با اکسپلورر کار میکنه . ثواب داره...جان من!!! برچسبها: دیگه بزرگ شدم ، دیگه بچه نیستم ، حالا که تموم شده فکر می کنم موهبت بزرگی رو از دست دادم . روزایی که شور زندگی ازش می بارید . یادمه تودوران نوجوونی خیلی راحت تر عشق می ورزیدم ...بدون فکر ، بدون زمینه ، هر چیز زیبایی مورد عشق ورزی بود. بدی هارو نمیدیدم ... هر زشتی رو که کسی تذکر میداد من هر چی دقت می کردم نمی دیدم...البته زشتی هایی که به نظر بقیه زشتی بودن و از دید من نه! ولی خوب یادمه که غصه ی همه مشکلات آدما رو می خوردم ، غصه ی آدمای فقیر ، غصه دخترای نادون ، غصه ی بچه تنبلا ، غصه ی آدمایی که کشورشون تو جنگ بود...چقدر خوب بودم ، دلم برای روزای قدیمی تنگ شده ، برای سالی که برا کنکور می خوندم ، دبیرستان اصلا درس خون نبودم ... دبیرستان برام شوک بود ، دبستان و راهنمایی شاگرد اول بودم یا دوم ... بازم درس نمی خوندم ولی نمره هام همیشه خوب بود ،معدل کلاس اول همه بیست شد ولی من شدم نوزده و هفتاد وپنج، به خاطر یه غلط املایی کوچولو، ولی همیشه سرگروه این بچه درس نخونای کلاس بودم و باهاشون کار می کردم که مثلا سطحشون بالا بیاد. راهنمایی با یه سری از بچه هایی شر مدرسه افتاده بودم و رسما مدرسه رو سرمون بود ، خاطرات اون روزا داره جلوچشمام رژه می رن ، یه مدرسه معمولی دولتی بغل خونمون ...پیاده می رفتم ، پیاده برمی گشتم ، از اول دبستان گمونم چادری بودم ، نه که بگم رو می گرفتم و یه چشم بیرون بود ولی چادر به سرم بود و موهام هم بیرون نبود . روزای خوب راهنمایی با قهر و آشتی بین من و دوستان می گذشت ، چرا بافلانی میری با من نمی ری ! چرا با اون حرف زدی ! روزای انفجار احساسات و دروران بلوغ ، واقعا می شه اسمشونو گذاشت روزای بچگی . از هر زمان دیگه بچه تر. دبیرستان رفتم یه مدرسه که باید با سرویس می رفتم ، مدرسمون شاهد بود ولی بابام شهید نبود ، بابایی ام جبهه داره هزار تا ، برا همین منو قبول کردن ، مدرسه پر فرزند شاهد و جانباز و... تا دلت بخواد، جز این قبول نمی کردن.پیش دانشگاهی که بودم تازه فهمیدم میشه به شهید هم دخیل بست،... اول دبیرستان ادامه شرارت ها تو مدرسه ادامه داشت ، مدرسه شاهد یه جو مخصوصی بین بچه هاش حکمفرما بود ، نمیدونم چه جوری بگم ولی بچه های شهید همشون یه جوری بودن ، یا خیلی خوب بودن یا ...!!! معلمای خوبی هم داشتیم ، سه سال اول یه مدیر فوق العاده داشتیم که اسمش خانم ساقیان بود ، برای همه یه اسطوره بود .لی برای من تنها خاطره ای که ازش دارم این بود که یه روز یه که دوربین بردم مدرسه دوربینم رو گرفت و کلی از عکسا و خاطراتم رو فرستاد به زباله دان تاریخ ، البته یه بار دیگه هم یه عروسک بردم مدرسه که اونم بازداشت شد ولی تونستم با گذاشتم وصیقه آزادش کنم ... دروبین رو هم مامانمو خواستن ، اومد گرفت ...البته فقط همون یه بار مامانم در طول تحصیل برا این کارا اومد و بس ! سال دوم سه تا از دوستای شرورم رفتن هنرستان و من موندم تنها که با کیمیا دوست جون شدیم و تا حالا هم ازهمدیگه دل نکندیم. دبیرستان هم به درس نخوندن گذشت اونم چه جور ، یادمه بعضی روزا که از مدرسه می رفتم خونه می خوابیدم تا صبح روز بعد که بخوام برم مدرسه ... یه جورایی دور از جون خرس قطبی! ... یه سری گلاب به روتون خر خون تو کلاس داشتیم که از دیدنشون چندشم می شد که یکی شون رو بارانی معرف حضورش هست (همون که گفتی می یاد بعضی وقتا بسیج). خانم امیرانی معلم ریاضی و هندسه مون بود (زن شهید حمید باکری) و خانم شهید زین الدین هم معلم آزمایشگاه ، خیلی خانم امیرانی رو دوست داشتیم (من و کیمیا) همیشه دوست داشتم بغلش کنم و فشارش بدم ، کلی درس زندگی بهم یاد داد ، صداش تو گوشمه ، همیشه مارو دعوا می کرد که درس بخونیم ، کو گوش شنوا !!! هر سال برا شهید باکری سالگرد می گرفت حدودای بهمن ماه ... سال اول من نتونستم برم ، بچه ها رفته بودن و مثل اینکه دوغ رو ریخته بودن روی فرش و به گند کشیده بودن اونجا رو ... ولی سه سال بعد رو رفتم ، کلی تو وسایلاش فضولی کردیم ، عکسای عروسی احسان وآسیه رو هم دیدیم ... عجب روزایی بود ، اولین نیمه پنهان ماه که دست به دست می چرخید مال شهید باکری بود ... بعد همت ... بعد چمران ... رسم عاشقی شونو می خوندیم، دیگه چادری خالی نبودم ، حالا چادرو دوست داشتم ، چادری تر شدم... راهم رو شناختم ، الگوهای زندگیمو انتخاب کردم. دوست دارم خانم امیرانی ، ولی تو این حوادث گذشته چشمامو بستم تا نبینم چی گفتی تا همون امیرانی برام بمونه ، تا خراب نشی ، فرو نریزی...بی خیال ! رسیدم به پیش دانشگاهی ... دوست جون جونم عروسی کرد و رفت خونه بخت و منو تنها گذاشت با خیلی عظیم بچه درس خونا ... منم از اونجایی که استا جوگیر شدن هستم ، جو درس خوندن گرفتم و تو نتایج دومین رتبه کلاسمونو آوردم ، یادمه اون سال هر چی فیلم توپ بود این سینما یک داشت نشون میداد ... که بعد از اون هم دیگه جمع کردن و تموم شد ...از اول پیش همین رشته ایکه قبول شدم رو می خواستم وبس ...چقدر بی خوابی کشیدم ... زنگ می زدیم همدیگه رو از خواب بیدار می کردیم ، یه دفعه 2 نصفه شب بچه ها تلفن می کردن و بیدار می شدیم برا درس خوندن ، یادمه یه بار 48 ساعت نخوابیدم ، دستم خوابیده بود ... سر کلاس تست یکی از استادا همه قیافه هامون دیدنی بود ، زهرا که خوابش برده بود وسط کلاس ...اصلا باورم نمیشه آرزوهایی که یه روز واقعا آرزو بودن امروز محقق شده باشن ، خیلی چیزایی که گفتم رو اصلا نمی خواستم بگم ... قرار نبود بگم ، قسمت شد گفتم.بچه تریا فکر می کردم همینایی که آرزوئه ، خیلی چیزایی فوق العاده این، ولی الان تو بزرگیام دیدم که همچین فوق العاده هم نبودن. من همون آدمم . درس گرفتم که نباید برای داشتن آیزوها زیاد دست و پا زد . توکل شاید واژه خیلی قشنگی باشه ... بسپر به خدا ، اگه برات خوب باشه خودش برات جورش می کنه وگرنه وقتی برسی بهش می بینی اصلا هیچ احساسی نداری ... حس خلا می کنی ... معلق می مونی تو هوا... نمیدونم چقدر حسم واقعیه ولی فکر می کنم فرقی نداره چه اتفاقی قراره بیفته ، اگه بشه مورد امتحانم ، اگه نشه مورد امتحانم. هیچ راه فرای وجود نداره ... اینجا جلسه امتحانه که درس بسته شده ، مراقب هم با سر من وایساده ، امتحان عملیه و راه تقلب هم بستس ... فرصت امتحان خیلی کمه ... خدا جون واقعا کمه ... داره تو سرم می چرخه ، چهار سال درس تو دانشگاه به همین زودی تموم شد ... این ترم خر که اینقدر کش اومد و تموم نمی شد هم تموم شد ... به همین زودی این عمر منه که داره می ره ... می ترسم ، دستم خیلی خالیه ، می ترسم از حسرت خوردن تو اون ور این خط ، می ترسم خراب کرده باشم این امتحاان رو ... جائیکه نمیشه دوباره واحد رو گرفت. می ترسم خدا نگام نکنه ... پشنشو کنه بهم ، این روزا خیلی می ترسم از ته خط ... از بعد از مرگ ، از پرسش نعمتهایی که دارم می ترسم...می ترسم اونور از کم کاری تو اینجا غصه بخورم...می ترسم به پلک زدنی این عمرم بگذره و دستم خالی بمونه ، می ترسم اونور برگردن بهم بگن بیشتر جا داشتم ولی مضایغه کردم ... تنبلی کردم ... می ترسن خدا بگه : ازت توقع نداشتم ... دلم پر از غصه است ، برا عاقبتم خیلی می ترسم ...اینجا که خیری ندیدم ... فعلا که از حضور امام عصر محرومیم ...می ترسم بمیرم و آرزو به دل بشم ...نبینم طلعت رشیده حضرت رو... 1. عذر می خوام که زیاد شد ... حلال کنید اگه چشماتون خسته شد. 2. بچه هایی که تازه اومدن پارسی بلاگ اگه با کمبود قالب مواجهن ... برن از هر کدوم از قالبهای پرشین بلاگ که خوششون اومد بردارن بذارن که اینجا کار می کنه... قالب منم کدش مال پرشینه ... سیستم خودش به پارسی ترجمه می کنه. 3. یه سریال جدی شروع شده به اسم فاصله ها ... که به نظر من باید اسمشو عوض کنن ، بذارن عجائب سریال سازی ... حالا چرا ؟ چون اولین باره که تو یه سریال خانوادگی نماز صبح خوندن رو نشون می دن ، اونم نماز خوندن یه جوون رو ، نه این پیر زنا (طبق فرهنگ تلویزیونی نماز فقط مال پیر زناس ... نه جوونا و نه حتی پیر مردا) ... علاوه بر اون بحث حلال و حروم هم مطرح شد که بنده دوتا شاخ روی سرم سبز شده فعلا که ... چه عجب ازین حرفا در رسانه ملی هم پخش می شود ... آهان تا یادم نرفته ... اندر ادامه عجائب این سریال اینه که خونه معمولی هم نشون دادن و معلوم شد که همه مردم ما تو خونه هایی که حیاطش اندازه یه پارکه زندگی نمی کنن. ... پس جناب ضرغامی لطف کن اسم سریال رو عوض کن که این بیشتر بهش می خوره!!! 4. امشب دیدار بازیگرا و هنرمندان با رهبر بود ...من وقتی دیدم چطور این بازیگران پاک و معصوم ما به اون نزدیکی با رهبر هستن و هی راه به راه رهبر رو ماچ می کنن ... از ته دل گفتم : کاش منم بازیگر بودم... جناب همسر لبخند ملیحی نثار من کردن که نفهمیدم معنیش چی بود ... ! 5. زن داداشم چشماشو عمل لازیک کرده ... براش دعا بفرمایید زود خوب شه.. لطفا. (عفیفه جان شما خودت درد کشیده ای ... ازت توقع دارم بیشتر تر دعا کنی!) 6. قرار جمعه قطعه شهدا منم می یام ... خوشحال میشم زیارت کنم دوستان وبلاگی رو. 7. آخیش...چقدر اینجا راحتم ... سبک شدم. این وب جدید برام خیلی عزیزه ، بلاگفا باعث خیر شد من از دست یه عده ای خلاص شدم. نمی گم این عده کی هستن ولی جا داره که بازم یه نفس عمیق بکشم و تو این فضای جدید بگم : آخیش !!! همونطور که تو دنیای واقعی نمیشه خیلی از حرفارو همه جا زد ، اینجا هم توی دنیای مجازی نمیشه خیلی از حرفا رو زد در حالیکه می شناسنت ...منم تصمیم گرفتم یه جورایی بی نام بنویسم که گاهی اگه دلم خواست یه چیزایی رو بگم غصه نخورم و تنم نلرزه ازینکه بیان ببیننم و... قدر بلاگفا رو ندونستم ... ببین چه گیری افتادم ... پست بیچارم نصف شده ... امکان مدیریت نظر گذاشتن یا نظر نذاشتن هم ندارم من بلت نیستم نظر خواهی پست ها رو غیر فعال کنم ... اصلا تو پارسی بلاگ داره همچین چیزی؟ کمکم کنید! لطفا ...
برچسبها: بسم الله الرحمن الرحیم برچسبها: |
||