سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

کوچه ای برای گفتن

نظر

شناختی که در بیست سالگی بهش احتیاج داشتم از خودم الان در دهه ی سی زندگیم دارم بهش دست پیدا میکنم. امشب یقین کردم که اگر مشاوراملاک بودم خیلی خیلی موفق میشدم در شغلم! و البته هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد ولی پس از سالها بالاخره فهمیدم که در چه جایگاهی موفقترین میتونستم باشم. یا اینکه اینو میدونم که بوسیله ی نوشتن خیلی بهتر و کاملتر قادر به بیان منظورم هستم، با حرف زدن و صحبت کردن هیچ وقت نمیتونم احساس واقعیم رو نسبت به موضوعی بیان کنم! کسی نمیتونم قانع کنم! بحثها به نتیجه نمیرسه و در صغری کبری چیدن خیلی ضعیفم، البته خوب مینویسم و میتونم با کبوتر نامه رسون بالاخره منظورم رو برسونم :-) خلاصه که کشف های جدیدی کردم، کشف که نه، به یقین رسیدم در مورد خودم و دیگه دارم بسمتی میرم که مثل سنگ سخت میشم و تغییر برام سخت میتونه باشه پس این منم. و خواهم بود. من، سی سالگی رو بیشتر و بسیار بیشتر از بیست دوست دارم و ازش لذت میبره.


ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در زجر دادن خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اینقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که من قهرمانانه ازشون گذشتم و برای اثبات این قهرمانی هربار خاطراتی که تیزتر هستن حتی مرور میکنم. در بین این مرور خاطرات چیزی که حواسم بهش نبوده هیچ وقت اینه که تیزی این اتفاقات هربار و هربار منو مجروح میکنه ... راهی از آسمون برام باز شده که برای همیشه خاطراتم رو از دست بدم، کمی میترسم ازینکه خاطرات نداشته باشم، دیگه چطوری پس در تنهایی هام خاطراتم رو نشخوار کنم؟ ولی مصمم هستم که باید یکروز و یکبار برای همیشه دیگه به آدمهای زباله ی زندگیم فکر نکنم، یکبار برای همیشه تصمیم بگیرم که سایتی که از آدمی بجا مونده که منو آزار داده باز نکنم، پیگیرش نباشم. سالها خواستم که اینطور باشم و راهش رو نمیدونستم حالا دارم راهش علمیش رو یاد میگیریم، ایمان دارم که رهایی ازین افکار سیاه برام آغاز روشنی و حرکتی جدید خواهد بود. (تیر 1399)(درمان با ذهن)


نظر

کاش نیرویی برای جنگیدن باقی مانده بود، جنگیدن برای بدست آوردن. حال سرباز خسته و هراسانی را دارم که در میدان جنگ خودش را باخته. سلاح خود را زمین گذاشته و چشم به دالان منتهی به سنگر دوخته، منتظرم تا دشمن پدیدار شود و فقط یک گلوله ... کافیست! 


نظر

این الانو خیلی دوست دارم، موقعیت اینه: بچه سیرِ و خوابیده که برای ساعت ده شب در نوع خودش نوعی موفقیت محسوب میشه، در ضمن همسرمحترم هم خواب هست که اونم خیلی مغتنمه چون دیگه شام بذار و بردار و بشور و بسابم فعلا منتفیه. امشب رو باید تافت بزنم و قاب کنم بزنم دیوار! بااینکه خونه ترکیده و وسایل بازی بچه جون کف خونه پخش و پلاست ولی خیالم نیست، دلم میخاد لم بدم یکم در مجازی بچرخم و نماز بخونم و برم تخت بخوابم. چه ایده آلِ خوبیه، در دسترس، دست یافتنی :-) تا یکساعت دیگه به ایده آلم در زندگی میرسم :-) 


نظر

با بعضی آدما حرف میزنم، معاشرت میکنم، با هم غذا میخوریم و میریم گردش و خیلی ساعت با هم میگذرونیم ولی! حرف میزنم ولی باهاش قهرم، معاشرت میکنم ولی باهاش قهرم، غذا میخوریم و گردش میریم ولی من تو دلم تو خلوتم باهاش قهرم. باهاش صاف نیستم بهتره بگم دلخورم. حوصله ی حرف زدن و حل مشکلات بصورت ریشه ای رو ندارم که چه شد! که چُنان شد؟ چیستی آن چه بود که چُنین اُفتاد! از حوصلم خارجه که بخوام مجاب کنم کسی رو. سکوت میکنم و به زندگی ادامه میدم و معمولی نگاه میکنم و معمولی حرف میزنم. ذوق و شوقی برای لحظه ی دیدار نیست، کشش و جاذبه که دیگه پیشکش :-) این حال و روزه زندگی روزمره ی ما آدماس. واقعیت زندگی همینه کاش از ابتدا راستشو بهمون میگفتن که خیلی زود معمولی میشیم و معمولی میبینیم. دروغ های زیادی رو باور کردیم این یکیش بود.


نظر

شگفت آوره!؟ 

شاید اون روزی که منتظرش بودم داره میرسه

اینکه حکومت اینستاگرام تموم بشه 

باز وبلاگ رونق پیدا کنه 

باز آدما خودِ واقعی شون بشن و بیان از خودشون بگن

شاید یروزی همه تصمیم بگیرن نقابشون رو زمین بذارن 

بدون سانسور از دنیاشون و از نگاهشون صحبت کنن.

آپدیت شدنِ دوتا بلاگ بعد این همه سال ذوق زدم کرده تاحدی. 

:-) فک کنم دیگه نتونم راحت ناله بزنم،

ناراحت ناله میزنم :-))


نظر

این دنیا پر از آدماییه که در مورد خودشون اشتباه فکر میکنن، فکر میکنن خیلی بامعرفتن ولی ته بی معرفتای عالمن! فک میکنن لوتی و باصفا و همه چی تمومن ولی بیا از من بپرس که نالوتی ترین رفتارو باهام کرده بیا از من بپرس که خیلی بی صفاس و اصلا هم همه چی تموم نیست و اتفاقا خیلی ناقصه! یه روزایی که حالم خوبه و به وبلاگ فکر میکنم موضوعی برای نوشتن پیدا نمیکنم، شاید بخاطر اینه که دلم نمیخاد حتی یک دقیقه از آرامش روزهای راحتی رو برای وبلاگ نوشتن هدر بدم ولی وای به روزای بدحالی! اولین فکری که به سرم میزنه و احتمال میدم حالمو بهتر کنه اینه که بیام بنویسم در مورد هر چی ... بیشتر دلم میخاد در مورد آدمای نامرد بنویسم. در مورد آدماییکه دیگران رو آزار میدن، میدونم رو در رو صحبت کردن با این مدل آدما هیچ فایده ای نداره و اونا دارن راهشون رو میرن و توی مسیرشون به خودشون حق میدن که لهت کنن! اول تو رو مستحقِ له شدن میکنن و بعد با قاطعیت و آخرین شدت درجه تمام خشمشون رو بسمتت روونه میکنن. واقعا این همه خشم از کجا میاد؟ این عقده از کجاست؟ اصلا ولش کن ... منو بگو که همچین سرنوشت شیکی دارم :) دلا بسوزه واقعا! 

چشمامو میبندم و میخام لوکیشنی رو تصور کنم که بهم آرامش بده ... نمیدونم چرا ساحل دریا هم نتونست منو آروم کنه. 

پ.ن: اینجا کسی نمیاد، کسی رد نمیشه. خیلی خوبه اتفاقا که کسی نمیاد و ازین بابت خیلی خوشحالم. این پستها توی فضا رها میشن و برای هیچ کسی نیستن. ازینکه هیچ کسی رو ندارم تا براش بنویسم احساس بهتری دارم تا زمانیکه مینوشتم و میدونستم خونده میشم. 


نظر

هر چی سن و سالم بیشتر میشه احساسات خاصی بسراغم میاد؛ چند روز پیش از شنیدن صدای دختری که سیزده سال از من کوچکتر بود بفکر فرورفتم که چقدر جوانترها سرشار از انگیزه هستن! اینا که میگم بدیهیاته ولی یادآوری این موضوع بدیهی وسط روزمرگی های یه مادری طفل شش ماهه داره باعث شده که چندروز در جست و جو و کنکاش این حس باشم. اینکه چقد دلم میخاد با جوونترها وقت بگذرونم با اونا حس تازگی میکنم، زنهایی تو سن و سال من دارن از دست همسراشون جزغاله میشن و همنشینی باهاشون باعث میشه مدام بدبختای خودم جلوی چشمام رژه برن ولی مجالست و گفتگو با یه جوون، سرشار از صحبت درمورد دنیای ناشناخته هاس، دنیایی که هنوز تجربه نشده، دنیایی که دست نیافتنیه، دنیایی که هنوز بهت نارو نزده و بهش اعتماد داری، دنیایی که ازش نترسیدی و میخای خطر کنی ... برای من که از ریسمون سیاه و سفیدم گاهی میترسم حس خوبیه که چشمامو ببندم و تخیل کنم که میشه خوش بین بود، میشه امیدداشت. چقد دنیاشون براق و درخشانِ، تصور اینکه دنیا میتونه تو رو به آرزوهات نزدیک کنه قشنگه. درسته نمیدونن که روزگار چه بازیهایی قراره باهاشون بکنه و چه درسهایی قراره بگیرن ولی همین بی خبری یه نعمته. 

یادم میاد یه روزی وقتی تو آینه نگاه میکردم به چشمام، غمِ تو چشمام اینقدز پررنگ بود که به خودم میگفتم یعنی میشه یه روزی چشمام بخنده؟ حالا چشمام میخنده با دیدنِ دخترکم دلم شاده و چشمام روشن شده. حالا به خودم نگاه میکنم و میگم یعنی میشه یروزی به خودم بیام و فکر نکنم که حروم شدم، دلم نمیخاد حروم شده باشم دلم میخاد از بودنم راضی باشم خیلی ازینی که هستم بیشتر.


نظر

دوران جدیدی از زندگیم شروع شده، باید هدف های جدیدی برای خودم تعریف کنم باید بشینم و با خودم صحبت کنم که از زندگی چی میخام. خیلی وقته از زندگی چیزی نخواستم تلاش نکردم تکون نخوردم دست و پا نزدم، همش سکوت! سکوت و سکون و خیره به سرنوشت که چه بازیهایی با من میکنه. حالا که مادرشدم و دنیای جدیدی رو تجربه میکنم. این دنیای جدید پر از کاره پر از ریزه کاری پر از یادگرفتن چیزهای جدید، مهم نیست من دوسشون دارم یا نه فرقیم نداره باید مهارتشو کسب کنم. امروز سرزنش شدم بخاطر اینکه یک دقیقه بچه رو روی تخت تنها کذاشته بودم و از شانس خوبم فسقلی پرت شد پایین!!! در شرایطی که خودم قلبم از دهنم داشت پرت میشد بیرون داشتم بدبیراه میشنیدم که مادربدی هستم! و تمام. آدمها یهو تموم نمیشن، ذره ذره تموم میشن، من ذره ذره دارم تموم میشم، معصومیت و بسازبودن و نرم و لطیف بودنم داره تموم‌ میشه، دارم سفت و زمخت و بدشکل میشم، دارم بی احساس و بی انصاف میشم. دارم میشم دارم تموم میشم. برای یک زن بارسنگینیه، این بار سنگین رو بدوش میکشم و شکایتی ندارم ولی دیگه لطیف نیستم. فقط همین. ساکت موندن از من داره یه زن بی روح میسازه که دوسش ندارم، خودمو دیگه دوست ندارم. کاش ... 

 

غمگینم

 

و خسته

 

چشمک زدنِ نشانگر به من میگه بگو، حرف بزن، درددل کن 

ولی نمیتونم درددل کنم... نمیتونم دیگه نمیتونم

شاید اشک تسکین بشه


نظر

زن ها کاشفن، مدام در جست و جو؛ در مجردی به دنبال عشق و آرزوهای بلند و رویاهاشون و در تاهل به دنبال کشف علایق همسر و گرم کردن تنور خانواده تلاش میکنن. اما مردها! بگذریم بهتره، مردهای عاشق که باعث دردسرن و مردهای فارغ و بیخیال روی اعصابن و مایه عذاب اطرافیان، خلاصه از خوبیاشون هر چی بگم کمه :-) 

پ.ن: نه زن و نه مردی ازینجا رد نمیشه وگرنه بدم نمی اومد بخام بیان از خودشون دفاع کنن.