سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

با شرایط اخت شدم، کاملا درک میکنم که بشر در طول تاریخ چطوری تونسته خودشو با دشوارترین مسایل وفق بده.شیش ماه زمان خوبیه برای عادت کردن هرچند میگن چهل روز! ولی هر چی مسایل زندگی پیچیده تر باشن برای حل شدن تو ماجرا زمان بیشتر نیازه درواقع ما خودمونو وفق نمیدیم ما فراموش میکنیم ما خسته میشیم از تقلاکردن ما میگیم ولش کن ما چاره ای نداریم و وقتی میبینیم چاره ای نداریم راه های زیادی برای انتخاب کردن نداریم. بنظرم آدمهای باهوش میخندن و تن میدن برعکسِ تصوری که داریم و فکر میکنیم که باید یجورایی پشتک وارو بزنن و موضوعو دور بزنن و یه روشِ جدیدی از خودشون ابداع کنن و شاغ های غول رو بشکنن و به دبوار خونشون آویزون کنن!!! اینجور آدمها میدونن که واقعیت رو باید با آغوش باز پذیرفت و به راه ادامه داد و بقیه ای که زیاد دست و پا میزنن فقط وقت و انرژی و اعصاب خودشون و اطرافیانو خط خطی میکنن. همین الان از اتاق فرمان تماس گرفتن و فرمودن بخواب و کلیدو از پشت در بردار :-) و من که ازون آدمای باهوشِ بیخیال شده هستم هیش وخ بهش نمیگم که یادت رفت قرار بود بریم بیرون و من حاضر و میکاپ کرده نشسته بودم که بیام پایین با هم بریم :-)) و خیلی خانوم میگم مواظب خودت باش و لبخندی ملیح. همیشه اوضاع بد نیست در واقع، حقیقت اینه که اوضاع همیشه بده ولی بستگی به حالمون داره ، حالمون اگه خوب باشه ینفر از راه برسه و فحش کشت کنه هم آب از آب تکون نمیخوره! ولی وای به روزای بد با حالِ بد! از عمقِ بد این روزها دلم نمیخواد بگم ولی میخوام بگم چون الان که با حالِ خوب دارم بهشون فکر میکنم بیشتر شبیه فانتزی هستن. اینجور وقتا کاملا بدبختم! میخوام برم ، برم و دور بشم ، و فکر میکنم که میرم بدونِ اینکه بذارم کسی خبردار بشه، چقد این فکر احمقانس که فکر میکنم بعد از اون همه بدبختی باز یبار دیگه توانشو دارم که برم. من که یبار رفتم ، از جایی که اومدی باز کجا میتونی بری؟ من این گزینه رو سوزوندم! باید به چیز دیگه ای فکر کنم! دلم میخواد بیشتر به خودکشی فکر کنم، حیف شده که خدا اجازه نداده خودمون مرگمونو انتخاب کنیم، اگه اجازه میداد حداقل یکم جدی بهش فکر میکردم شاید و حتما هیچ وقت خودمو نمیکشتم ولی یه گزینه ای بود که به جای گزینه ی احمقانه ی رفتن میتونستم بهش فکر کنم، راهشو انتخاب میکردم ولی نه ، درد داره ، مامان و بابامم ناراحت میشن ، و راهه بیرحمانه ایه برای انتقام! دیگه اینقدرم نمیخوام و نمیتونم پلید باشم. پس؟ چیو جایگزین کنم؟ نه رفتن نه مرگ!؟ چه مفرّی برای تسکین خوبه؟ یکماه پیش یکیو دیدم که گوشی موبایل سه میلیون تومنیش رو چندبار کوبید زمین ! این راه خوبیه؟ آخه گلکسی 8 چه گناهی کرده؟! نمیتونم خراب کردنه فناوری رو تحمل کنم شاید خودشو زخم و زیلی میکرد کمتر تعجب میکردم تا اینکه همچین کاری کرد، حتی تو عصبانی ترین حالته ممکنه هم این گزینه ی من نمیتونه باشه، یه ندایی بهم میگه آروم میشی و افسوس میخوری که چرا اینو ترکوندم خب؟ :-)) یه روشی دارم ولی که مخصوصه خودمه ، خیلی کم از احساس واقعیم نسبت به ماجراهای اطراف حرف میزنم، اون برداشتی هم که دارم خیلی متفاوته با ظاهره آروم و گول زنکم! یعنی خیلی بیرحم و خشن برداشت میکنم ، و تو مواقعه اوجه تشنج زبون باز میکنم و تقریبا هر چی از دهنم در میاد راجع به واقعیتها میگم :-)) یعنی طرف مقابل با مغز میاد زمین!!! خدا نیاره برا کسی ولی هی وقت خودم دام نمیخواد روبروی خودم باشم و این حرفا رو به این بیرحمی بشنوم!!! حقیقت خیلی تلخه و زبونه منم زهر بدی داره و این شاید بتونه یکم تلافی کنه. تلافی که نه! بهتره بگم یه فرصته، حرفاییکه همیشه میگم ولش کن، بیخیال، ناراحت میشه، فکرش مشغول میشه و ... هزار تا ملاحظات دیگه، وقتی چونم به لبم میرسه خوده این حرفا مثل سیل میریزن بیرون و اکثرا معذرت خواهی میکنم که اینقر بیرحم بودم که اونم دارم تمرین میکنم برای آدمای پررو انجام ندم. امشب وقت زیاد دارم برای نوشتن، عقده ای بازی درآوردم انگار و دارم چرت و پرت مینویسم ولی دوست دارم وبلاگو از صمیم قلب! امشب یه تیکه از یه فیلمو دیدم که دختره داشت تو بلاگفا مینوشت، چه حسه خوبی بود کاش هیشکدوم از رفقا وبلاگاشونو ترک نمیکردن ، به جاش رفتن اینستاگرام و عکس در و دیوار و غذا و کوه و سلفی و ... میذارن. بد نیست ولی ما تو وبلاگ داشتیم مینوشتیم و تشویق میشدیم به نوشتن به حرف زدن به شناختن به فهمیدن و به فکر کردن! چیزی که الان جاشو داده به چشم و همچشمی تو اینستا! دیروز بجز یدونه عکس همه ی پستای اینستا رو آرشو کردم که دیده نشه، یعنی چیز زیادی هم نبود، یه عکس سنگ قبر و چند تا جوراب و عکس جوونیایِ بابا و چند تا دیگه که یادم نیست و مهم نبودن، جاییکه صد نفر نشستن تا تو رو قضاوت کنن آخه شد جا؟ اصلا میشه حرف زد؟ اصلا میشه دهن باز کرد؟ پست میذارم هنوز دکمه رو لمس نکرده که بره هوا نظراته مشمئذکننده شروع میشه که این یعنی چی؟ اینو بردار! اینو برا چی گذاشتی؟ و صدتا فامیل دروری ام هستن که میان لایک میزنن که دلت نمیخواد تو حالته معمولی ریختشونو ببینی! چه برسه تو پیج شخصیت که دلت میخواد به زمین و زمان بتونی گیر بدی و کسی جرات نکنه صداش درآد!والا :-) دلم خیلی پره، حتی اگه دلم بخواد حرف بزنم و عکس بذارم یه پیج دیگه میسازم که قوم شوعر و ننه بابا نداشته باشن و دم به دقه حالمو چک کنن :-) سروجانِ کیبوردم بفدای همین وبلاگ که آروم و بیصدا یه گوشه نشسته و سنگ صبوره شبها و روزهای تنهاییه منه و وراجیای منو ثبت میکنه.

یه زمانی فکر میکردم که یه کسی باید باشه تا یه کاری رو انجام بدم یعنی تنهایی نمیتونستم کاری رو انجام بدم و فلج بودم انگار! حالا ولی با اینکه دیر به این یقین رسیدم ولی فهمیدم که میتونم تنهایی ام شروع کنم، میتونم یه چیزی که نمیدونستم از صفر تا صدشو خودم انجام بدم و همیشه ام بهترین میشه. لیف قلاب بافی که امشب یطرفشو تموم کردم هم مثالی بر این نتیجه ی تاریخی :-)) فرمول اتم جدید کشف نکردم خب ولی قلاب بافی بلد نبودم بکمکه فیلمهای اینترنتی بافتمش :-)) حالا میخوام برم برا کارای بزرگتر چون مشت نمونه خرواره.

یه کارایی هم هستن که از بس گفتم که از فردا یا از ماه بعد انجام میدم، بعضیاشون قدمت تاریخی پیدا کردن و جزو آثار باستانی دارن میشن ولی یکیشونو تیک زدم و اون همون ورزش روزانس! بالاخره همت کردم و چند روزه بعدازظهرا یساعت تو خونه ورزش میکنم الان حسِ خوش استیلی داره خفم میکنه و تصوری که از خودم دارم که بشم یه چیزی تو مایه های مدلای ویکتوریاسکرته :-)))

حالا که دارم خیلی حرف میزنم دلم میخواد اینم بگم. در راستایِ همون شل کردن و بیخیال شدن و در دهه سی زندگانی ما که فهمیدیم نازا هستیم و بچه دار نمیشیم :-)) یه حالته بیخیالی خاصی نسبت به این موضوع دارم چون بالاتر از سیاهی که رنگی نیست و همون قضیه ای که بالا بهش اشاره کردم. پذیرفتم و از اولویتام خارجش کردم و سپردم به سرنوشتی که قراره تلاشی براش نکنم، چون هر وقت تلاشی برای این موضوع کردم فقط خودمو عذاب دادم ، من هر جا برم هم انگار خدا حال نمیکنه بهم بچه بده و اینو اینقد واضح داره بهم میگه که هر آدم بیشعوری هم بود تاحالا متوجه شده بود دیگه منکه ادعای شعور و این حرفا رو دارم! خب پس اینم ازین! بچه بی بچه! زندگی تک و تنهایی را عشق است که زیادم بد نیست.

قبلنا خیلی بهم برمیخورد که حرف میزنم و هیشکی درکم نمیکنه، کم کم توقعمو آوردم پایین و منطقی دلم نخواست که کسی درکم کنه، بعدنا بازم ناراحت بودم چون هنوز حرف میزدم ولی جوابه چرت تحویل میگرفتم الان مدتیه که ازون حرفای عجیب غریب نمیزنم که توقع درک داشته باشم، عوض شدم و اینقد این گردونه چرخیده که حرفای قبلی و حسّای قبلی رو فراموش کردم. این جمله های آخرو نمیدونم چرا گفتم که حالام نمیتونم جمش کنم ولی گفتم دیگه!

وقتی هنوز برق داریم، یعنی که این جمله میاد تو سرم که: به طرز معجزه آسایی هنوز برق داریم :-) کاش سروقتش بره سروقتش بیاد که اینقد بهش فکر نکنم.

پ.ن: بیتا باقری که خیلی بشدت در کارِ تبلیغاتیت جدی هستی، خداقوت! میشه برا من کامنت تبلیغاتی نذاری؟


+ تاریخ شنبه 96/4/24ساعت 2:43 صبح نویسنده ره گذر | نظر

اینجا مثل همه جایی که میتونستم باشم زندگی میکنم، یه فرقهای کوچیکی داره ولی در واقع تو ایرانم اگه بودم همینطوری روزگار سپری میشد که اینجا داره میشه. اوایل مقاومت میکردم و یکم هم لجبازی و یه دندگی و یه حس ناامنی و غریبه بودن که همه اینها با هم قاطی بشن یه فاطمه ی بداخلاق و غرغرو میسازن ولی کم کم عادت کردم و زبونشونشو میفهمم و به طرز مسخره ایم صحبت میکنم حتی! قشنگ ترین و آرامش بخش ترین بخشِ روزهامو دخترام تشکیل میدن که هر روز ساعت دو و سه بعدازظهر که بیکار میشن و حوصله شون سر میره میان بالا خونه ی ما. دخترای ناتور(سرایدار) که اسمشون: عبیر و نور و ماسة است ، دوتا داداشم دارن البته :-) خونواده های اینا کلن شلوغه. همین عربی دست و پا شیکسته رو هم از همینا یاد گرفتم و لهجه ی خوبیکه خودمم تعجب میکنم که اینجوری میتونم غلیظ صحبت کنم :-)) دیروز که عمه شون اومد خونمون که کلا فارسی یادم رفته بود. چند شب پیشم فکر کنم داشتم عربی خواب میدیدم ، این حجم از بی جنبه بودن در تاریخ بی سابقس :-)) اون موقع که همسری تو خواب عربی حرف میزد چقد بهش میخندیدم حالا فکر کنم خودمم اینجوری شدم. عمه ی عبیر که تازه از دیرالزور اومده بود خونشون یعنی یجورایی آزاد شده بود رو دیروز دیدم، میگفت اگه زنی اصلاح کنه داعشیا تنبیهش میکنن و ابروهاش پهن شده بود حسابی! تجربه ی جالبیه همسایه بودن با کساییکه کس و کارشون و شهرمادریشون در تصرفه داعشِ، و این روزا البته داره مصیبتاشون تموم میشه. الان نور رفته تو بالکن ایستاده و تخمه میخوره، دو سه روزه که با هم ورزش میکنیم و در کل بهشون عادت کردم. روزهای شام فرقی با روزهای تهران نداره ، فقط زبونش فرق داره، و اینکه یه ساعتایی برق نداریم و اینکه هیش کس و کاری بجز همسری اینجا ندارم. فقط دخترام هستن و یه دوست ایرانی جدید که زیادم ازش خوشم نمیاد چون گروه خونیش با من خیلی فرق داره یجورایی زمین تا آسمون و تو این قحطی ایشون شدن رفیق شفیق ما! خبر نداره چقد ناز و عشوه دارم تو انتخاب دوست و هرکسی افتخار همنشینی با منو پیدا نمیکنه :-)) چند شب پیش که من و همسر و اون و همسرش و دخترش رفتیم بیرون، وقتی برگشتیم تا صبح داشتم آبغوره میگرفتم ! از بس برام سنگین بود! ولی هر موضوعی رو اینجا مجبورم هضم کنم، قوه ی هاضمه ام قوی شده از بس چیزای شاخدار هضم کردم. و ... و دیگه دلخوشی دیگم تماس تصویری با بابا و مامان و ابجی کوچولوعه که تقریبا هر روز باهاشون صحبت میکنم و حتی اگه همش به چه خبر چه خبر بگذره همون باعث میشه دلم باز بشه. دلم از خیلی چیزا پره، ولی خوبی اینجا اینه دستت به هیچی بند نیست جز خدا! و میدونم خدا خوب میبینه و با وجوده ناقص بندگی کردنام بدجور هوامو داره. اوضاع بهتر خواهد شد به لطف پروردگارم :-)


+ تاریخ سه شنبه 96/4/20ساعت 6:44 عصر نویسنده ره گذر | نظر

روزها و ساعتها همیشه اونقد بد و زجرآور نیستن قطعا. نمیدونم چه مرضی هست که هر وقت از روزگار به تنگ میام همون موقعم گذر به بلاگ میفته. ایندفعه خیلی دیگه از خودم حرصم گرفت، الان اومدم که ثبت کنم، همه چی خوبه و خیلی وقته به فرازونشیبا عادت کردم و فقط کافیه چند ساعت بخوابم تا همه چیو فراموش کنم، فراموش که نه ، حلاجی کنم و بسپرم به زمان. شکر خداییکه این جحم از صبر و تحمل رو در وجودم قرار داد. دیشب رفتیم حرم، درو باز نکردن و ما تو حیاط نشستیم... برای ما شب خوبی شد خلاصه که این نیز بگذرد و کاش خونه و ماشین و لباس و ... زرق و برق دنیا میتونست منو خوشحال کنه که اینقدر حسِ تنهایی نکنم سرم گرم میشد به این دنیای رنگارنگ و مثل همه بودم. همه چطور میتونن اینجوری باشن؟ چطور دنیا اینقد سرگرمشون میکنه؟


+ تاریخ یکشنبه 96/4/18ساعت 1:25 صبح نویسنده ره گذر | نظر

از بس نیومدم وبلاگ و چیزی ننوشتم ازش خجالت میکشم و حتی اون قولی که به خودم دادم که دیگه اینجا حرف نزنم و فقط شعر و ور بگم هم یادم رفته مثلا و ترجیح میدم تو همین خونه خرابه ی خودم خط خطی کنم. راستی چرا عین کش شلوار میمونم؟ هر جا میرم باز برمیگردم سرِ خونه ی اولم! دارم فکر میکنم کنم کن اگه درست تخمین بزنم نوددرصده دوستان و آشنایان یا اقوامی که میشناسم طی سالیان تغییر کردن حالا هرتغییری! تغییراته ظاهری و اخلاقی و ... ولی من عین سنگ میمونم اصلا هیچی روم تاثیر نداره! چند سال میگذره که من همینم که هستم؟!؟ اینایی که یه دفعه تغییراته 180 درجه ای میکنن فازشون چیه؟ اصلا چطور میتونن خوده قدیمشونو با خوده جدیدشون تطبیق بدن؟ اصلا فراتر از این حرفاااا چطور میتونن کن فیکون شن؟؟؟ دارم چرت و پرت میگم میدونم چون اینی که گفتم رو اصلا نمیخواستم بگم. 

خیلی خسته ام. خستگی جسمی نه ! خستگی روحی، نمیدونم تا کجا باید خودمو خرکش کنم؟ تو تخیلاتم خودمو دارم میبینم که بالاخره قراره خیلی قاتی کنه. ولی چون خودمو میشناسم که چه جونوری هستم دلم نمیخواد صبرم تموم بشه... بدمخمصه ای گیر افتادم ، چون اون آدمه آروم و صبور سابق ام نیستم الان ازم یه موجوده غرغرو متوقع و عصبی بیشتر باقی نمونده که به زمین و زمان داره گیر میده. به خودم حق میدم ، به دلایله زیادی به خودم حق میدم و همینکه دارم نفس میکشم هم از معجزاته. 

خودم ، خودمو روی صندلی مقابلم مینشونم و به خودم دلداری میدم، به یه جایی از دنیا هست که بهش میرسی و اونجا جاییه که هیچی برات مهم نیست. قوی تراش با کمتر ازین جا زدن منکه دیگه عددی نیستم. چی بگم به خودم که آروم بشم؟ بگم ولش کن دنیا همینه! این دیگه آخرش بود که تو دیدی! هیشکی باورش نمبشه آخر دنیا اینقد زشت و کریه باشه، اینقد حال بهم زن و تهوع آور باشه. تف تو این دنیا. خدا حق داره  به بعضیامون نگاه نمیکنه! حق میدم بهش، بوی لجن میدن آدما نه همشون ولی درصد زیادشون. میترسم میترسم شل بگیرم و لیز بخورم قاطی همه بشم. سالهاست که دارم زور میزنم ازین قله بالا برم ، خدا خودش میدونه چقد فکرم درگیره که بهش برسم ، هر دفعه یه سنگی بزرگتر از دفعه قبلی جلو پام بوده، این دفعه دیگه سنگ نیست، کوه دارم میبینم کوه! توان ندارم جا بجاش کنم، خدایا خودت به دادم برس، خیلی تنهام! خیلی

بهتر بود ننویسم ، هیچ وقت برنمیگردم اینارو بخونم. این نوشتنها فقط یه عادته شیرینه قدیمیه. اینجوری بی سر و ته نوشتن و گله و شکایت کردن جاییکه متروکه جاییکه نیستی . بسه! امشب یکی بهم میگفت همه نماز صبح خواب میمونن! و برا هزارمین بار فهمیدم که... هیچی! میدونم که افکار و رفتار من خیلی قدیمی و دمده اس، من برای تو موزه هام. کاش زودتر جزءای از تاریخ بشم.


+ تاریخ جمعه 96/4/16ساعت 4:47 صبح نویسنده ره گذر | نظر

تو نه لایق دریا هستی و نه بیروت!

از روزی که دیدمت راهبه ای گناهکار بودی

آب را ، بدون خیس شدن می خواستی

و دریا را ، بدون غرق شدن

بیهوده سعی میکردم قانعت کنم

 که آن عینک سیاه را از چشمانت برداری

و جوراب های ضخیم و ساعت مچی ات را دربیاوری

و مثل ماهی زیبایی در آب لیز بخوری

 

پ.ن: ماه رمضون اومد، فکرِ اینکه چقد آدمِ بیخود و بی مصرفی هستم و بنده ای بیخودتر برایِ خدا! داره بیچارم میکنه ...

خیلی واضحه که سرگردونم؟


+ تاریخ دوشنبه 96/3/8ساعت 1:52 صبح نویسنده ره گذر | نظر

نمیتوانم نامت را در دهانم

و تو را در درونم پنهان کنم

گل با بوی خود چه میکند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دُمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟؟؟

وقتی مردم تو را در حرکت دستهایم ،

موسیقی صدایم

و توازن گام هایم

می بینند.

 

پ.ن: توضیح و تفسیری و در مجموع کلماتیکه نزار قبانی تو اشعارش بکار برده خبر از عشق و علاقه ی عجیب و غریب و عمیق اش میده! و چه موهبتیه که زبانِ بیانِ عشقتو داشته باشی. الان دیدم یجایی اینطور شرحِ دلدادگی داده : « وقتی گفتم دوستت دارم ، میدانستم شورش کرده ام بر قبیله ام و ناقوس رسوایی ام را به صدا درآورده ام ، میخواستم برانداز سلطه ی مردان باشم تا جنگل های انبوه برویند و آبی دریاها فزونی یابد و کودکان جهان آزاد شوند ، پایان عصر بَربَریت  را میخواستم. وقتی که دوستت داشتم ، میخواستم درهای حرم سراها را بشکنم ، وقتی گفتم دوستت دارم میدانستم الفبایِ تازه ای برای شهرِ بی سوادها اختراع میکنم و به مردم شرابی میبخشم که نمی شناسند. » _خدایش بیامرزاد_


+ تاریخ شنبه 96/2/2ساعت 5:15 عصر نویسنده ره گذر | نظر

آدم وقتی یه حس تکرارنشدنی رو با یکی تجربه میکنه

دیگه نمیتونه اون حس رو با کس دیگه ای تجربه کنه!

بعضی حس ها خاص و ناب هستند ، مثل بعضی آدم ها! 

 

پ.ن: بازم از شیمبورسکا خانوم _خدایش بیامرزاد_ دارم فکر میکنم به این میگن شعر؟ بگیم جملاته تاثیرگذار برازنده تره!


+ تاریخ شنبه 96/2/2ساعت 4:48 عصر نویسنده ره گذر | نظر

دیروز  

وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت  

طوری شدم  

که انگار گل رُزی از پنجره ی باز  

به اتاق پرت شده باشد

پ.ن: شاعره ی لهستانی که سال چند سال پیش در هشتادوهشت سالگی از دنیا رفته، چهره ی مهربونی داشت وقتی تصویرشو دیدم حس خوبی بهم داد. وقتی حول و حوش بیست سالگی دنیایِ شعرگفتنت جدی بشه اینجوری میشه که نوبل ادبیاتم میگیری مثل این بانو! و اینجوریه که مثل من وقتی راهِ ریاضیات و دنیایِ خشنِ اعدادو انتخاب میکنی و از لطافته ادبیات دور میمونی و در سی سالگی حسرتِ ادبیات و هنر رو میخوری!!! خوش بحاله اوناییکه انتخاباشون با روحیاتشون سازگار بوده، البته جای شکرش باقیه که تو راهی عمرمو گذاشتم که دوستش داشتم وگرنه غصه ی اینم باید میخوردم:-)) ویسلاوا! خوشحال از دنیا رفتی؟ با این شعرت میشه فهمید عاشق بودی. عاشقی با چشمایِ مهربون :-)


+ تاریخ چهارشنبه 96/1/23ساعت 5:10 عصر نویسنده ره گذر | نظر

 

أُحبُّک

ولا اضعُ نقطهً فی آخرِ السطرِ

_دوستت دارم 

و در آخر سطر نقطه ای نمیگذارم

 

پ.ن:عجب شاعری بودن جنابِ نزارقبانی!خدایش بیامرزاد، بیشتر ازش شعر میخوام بخونم.


+ تاریخ دوشنبه 96/1/21ساعت 4:39 عصر نویسنده ره گذر | نظر

از مرگت ناراحت نمیشوم، 

اگر قرار باشد

پیشِ من

که پیش از تو رفتم بیایی.

 

پ.ن: یجورایی اصلا دوست ندارم شعر کپی کنم اینجا ولی چاره ای نیست چون نه شاعرم که بتونم شعر بگم! نه دلم میاد اینجا رو رها کنم! نه میتونم همزمان بنویسم! نه پارسی بلاگ سیستمشو عوض میکنه :/ پس همینجوری مجبورم کپی پیست کنم :-)) اونم چه کپی کردنه سختی !!! قرعه ایندفعه به مرحوم یداللهی افتاد که تو فیدلی اشعارش اومده بود صدره منتخبا! خدارحمتش کنه بالاخره شاعر بودن تنها مزیتش این میتونه باشه خدابیامرزیا الی الابد میشه تقریبا. شاعرم نشدیم :( پس اینهمه حرفای تلمبار شده تو قلبمونو چطوری منتقل کنیم بالاخره؟؟؟ وبلاگ نوشتن که از مد افتاد :-) انگار تو اتاقه خالی نشستم دارم با آینه صحبت میکنم، اینجام که خودم تحریم کردم پس حرفی نمی مونه ... 


+ تاریخ دوشنبه 96/1/21ساعت 1:19 صبح نویسنده ره گذر | نظر