سفارش تبلیغ
صبا

شروع خوبی برای این ماه بزرگ و پربرکت نبود. تا وقتی که هیچ اتفاقی نمیافته خب همه چی گل و بلبل و خوب و خوشه ولی بمحض یه اتفاق جدید خب! با عکس العملای تازه و حتی عجیب غریبی روبرو میشی. رفتیم خونه ی جدید رو دیدیم و ازش خوشش نیومد توقع کاخ داشته لابد! صاحب خونه ام دریغ ازینکه یه فنجون جمع کرده باشه و در حالیکه چند روزه زندگی من روی هواس... این نیز بگذرد و هر چی بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر زیاد دنیای زنها و مردها با هم فرق داره و چقدر بد مادرها پسرهاشونو تربیت میکنن و یا شاید بهتره بگم که چقدر مردهای بی تربیتی داریم. خیلی خسته ام بیشتر از اون حدی که در توان یه آدم میتونه باشه و خیلی پیرتر از اونی که نشون میدم. کاش ... 


+ تاریخ پنج شنبه 97/2/27ساعت 6:44 عصر نویسنده ره گذر | نظر

یهویی قرار شده اثاث کشی کنیم به منزل جدید! تقریبا یکهفته بیشتر وقت ندارم که وسایلارو جمع کنم، برام سخت نیست ولی تا قبل ماه مبارک دلم میخواد اصل کار تموم شده باشه. با تدبیر پدرشوهر گرامی خونه گرفتیم و تو رهن بود که یدفعه چون همسره مستاجر فوت کرد میخواد بلند بشه و پولشو میخواد. خداروشکر که اینجوری همسری چلونده شد و جایی برای ولخرجیهاش نداره. همین دیروز رفته بود سدلتیان تا قایقشو به آب بندازه و قایق یه میلیونی رو بفنا داده بود، کلا اعتقادی به پس انداز و صرفه جویی نداره :/ دارندگی و برازندگیه دیگه. خلاصه که تقریبا امروز آشپزخونه رو تموم کردم البته تنهایی!!! از یه جهت که تو دست و بالم نیست خوشحالم ولی خب خسته شدم الانم اگه جعبه هام تموم نشده بود باز داشتم حمالی میکردم:-)) خدا به همه سقف آبرومند بده.


+ تاریخ پنج شنبه 97/2/20ساعت 9:17 عصر نویسنده ره گذر | نظر

‎خیلی سال میگذره که با هم دوست هستیم، دوستان دوران دبیرستان که حدودا شانزده ساله با هم رفیقیم. بقول زهرا با وجود اختلاف های متعدد عقاید و حتی شکاف های فرهنگی این رفاقت باز هم دووم آورده. یکیمون یه دختر نازپرورده ی شمال شهری که دختره یه پزشکه و با یه مرد پایین شهری ازدواج کرده و بخاطر اختلافات فرهنگی زیادشون همیشه زندگی مشترکشون با تلاطم همراه بوده و از همون روزای اول دوستی مون ازدواج کرد و از همه باسابقه تره، یکی از دلایل اینکه مامانم هل شد منو زود شوهر داد فکر کرد قحطی مرد میاد همین زودشوهر کردنه این رفیقم بود، یه مدتم منو گذاشته بود سرکار میخواست  منو برای داداشش بگیره که سرکاری بود اصلا! نفر بعدی یکی با یه مختصات کاملا متفاوت، یه دختر شروشیطون و با پشتکار که خیلی هم خودساخته است و خوب میتونه حق خودشو از زندگی بگیره. خودش یکم از خودش مایوس شده و بنظرش تمام انتخابهای زندگیش از رشته ی دبیرستان و دانشگاه و ازدواجش اشتباه بوده تا بچه دارشدنش! امروم دو سه ساعتی مهمون خونش بودیم و باعث شد یه موضوعی برای حرف زدن پیدا کنم. سومین نفر از این جمع هم یه آدم متفاوت دیگه که هفته پیش تو مراسم عروسیش شرکت کردیم یه آدمی که برای ازدواج به کمتر از امام علی راضی نبود و در این حد از آرمانگرایی در سی سالگی ازدواج کرد بالاخره! البته همه مون تعجب کردیم که تن داد البته کاشف بعمل اومد که وکالت طلاق رو از همسرش گرفته :/ این سومین نفرمون خارج از کشور رو برای زندگی و تحصیل انتخاب کرده و از اول هم فازش خیلی خارجکی طور بود، الانم تو هر جملش حداقل یک کلمه انگلیسی هست، اکزکتلی:) خلاصه تو این جمع دوستانه که به آش شله قلمکار بیشتر شبیه منم اضافه کنی چه شود!!! اختلاف فکری مون هم کم نیست البته انگار من از اون سه تا خیلی فاصله دارم. یه جورایی اونا از مذهب و اصول مذهبی شون فاصله گرفتن ، یکی مون در خارج کشف حجاب کرده، دوتای دیگه هم خوشگل مانتویی و منم همچنان مصر بر چادر. امروز که صحبت میکردیم این اختلافات بیشتر نمود پیدا کرد ولی نا اهل بحث و جدل و دلخوری نیستیم چون ارزش رفاقتمون بیشتر از این حرفاست. من تا آخر عمرم از مواضعم کوتاه نمیام، چادرمو کنار نمیذارم، به کشورم پشت نمیکنم، دینمو به دنیام نمیفروشم. 

 

‎جمله ی آخر  شاید اغراق آمیز باشه ولی واقعیته که برای راحتی توی دنیام دلم نمیخواد آخرتمو بفروشم. 

 

‎پ.ن: یک حسرت خیلی عمیق توی دلم دارم که نمیتونم ازش فرار کنم، هر چی میخام بیخیالش بشم بازم توانشو ندارم. این امتحان منه! سربلند ازش بیرون بیام تا بتونم به خوائج اخروی فکر کنم. یه روزی چله بگیرم برای آدم شدنم. ان شاءالله 


+ تاریخ دوشنبه 97/2/17ساعت 2:31 صبح نویسنده ره گذر | نظر

آقای من ... داروندارم از شماست ... روی سیاهمو زمین نندازید.


+ تاریخ جمعه 97/1/31ساعت 1:51 صبح نویسنده ره گذر | نظر

اولین خریتی که در ابتدای دهه سی زندگیم انجام دادم پریدن از ارتفاع پنجاه متری زمین بود!!! تا قبلش فکر میکردم خیلی باحال و پرهیجانه که البته پرهیجان بود ولی اصلا باحال نبود، در اولین قدم که زمینو زیر پام حس نکردم به غلط کردن افتادم :-)) بعید میدونم باز بپرم.


+ تاریخ دوشنبه 97/1/6ساعت 1:46 صبح نویسنده ره گذر | نظر

1. دیروز پریروز که داشتیم خونوادگی میرفتیم سینما تا "به وقت شام" حاتمی کیا رو ببینیم، داخل ماشین با صدای بلند به همه گفتم که اگه من پسر شده بودم حتما خواننده یا شایدم مداح میشدم و البته خدا رحم کرد:-))

2. یکم پریشونم، خیلی وقته دغدغه دارم که یه کاری انجام بدم این احساسِ بیهودگی و مفیدنبودن داره بدجور اذیتم میکنه، یه عالمه فکرای جفنگ و بیخودی و خاطراتِ بیخودتر ذهنمو به خودشون مشغول کرده، قبلا دوستم پیشنهاد داده بود تا برم مهدکودکشون و کمکشون بدم و میدونم روحیم خیلی با سروکله زدن با بچه ها جوره ولی بعید میدونم حضرت همسر رضایت بده، دلم نمیخواد مطرحش کنم و بخوره تو دیوار!

3.یادم رفت بگم که فیلم به وقت شام اصلا دلچسب نبود برام، نمیدونم چرا.

4. یه چله ی سخت دارم میگیرم برای یه نیت مهم، ترسم از اینه که حاجت روا نشم ولی دلم روشنه که همینم خیلی رزق زیادیه که بتونم هر روز این اعمالو انجام بدم ، توکل به خدای مهربون، خودش بدی هامو نادیده بگیره و چشممو روشن کنه ان شاءالله.


+ تاریخ شنبه 97/1/4ساعت 2:26 صبح نویسنده ره گذر | نظر

بهار اومد و سال نویی دیگر ! 

هیچیش شبیه سال تحویل نبود والا، همسری رفته مناطق زلزله زده برای کمک برای ساخت و ساز و هرچند دوریش سخته ولی خودم اجازه دادم بره. سال جدید خوبی برای همه آرزومندم و پر روزی :-) پر از خنده و عشق


+ تاریخ سه شنبه 96/12/29ساعت 10:37 عصر نویسنده ره گذر | نظر