سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

♥وبلاگمو دوس دارم.♥


در تمام سال های رفته بر ما، روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


+ تاریخ یادداشت ثابت - چهارشنبه 95/10/23ساعت 11:29 عصر نویسنده ره گذر | نظر

اون فضولی که آخرین پست منو حذف کرده ...

خودش میدونه باهاش چیکار میکنم :-)

امام حسین علیه السلام:
 « اما ان الصابر فى غیبته على الاذى و التکذیب بمنزله‏المجاهد بالسیف بین یدى رسول الله (صلی الله علیه واله) » 
هان صبر کنندگان بر اذیت و آزار و تکذیب دشمنان در زمان غیبت‏قائم آل محمد (علیه السلام) مانند مجاهدانى هستند که همراه‏پیامبر با شمشیر پیکار مى‏کنند
_____زندگی خصوصی هر کسی به خودش ربط داره... آینده و گذشتأش به خودش مربوطه/// فضولی موقوف حتی شما دوست عزیز
دوست دارم اینقد نامرتب و شلوغ بنویسم به هیچکس ربطی ندارهههههههههههه فضولوحسودونامرد هیچوقت قابل بخشش نیستن.
.......................................
- کی گفته من معلمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:/ نه واقعا؟
- کی گفته من حرفام درسته؟ اینا جوابه کامنت بود الان
......................................
اینستاگرام جنگولکبازی نیست
اونیکه گفت بدونه که اگه اونو نداشته باشه از دنیا
و دنیایِ بچه هاش عقبه و اگه بیاد سریع یاد میگیره،
اینم الان جوابه کامنت بود.
.............
بقیه به اندازه کافی از من شناخت دارن :/ جواب لازم نی

+ تاریخ پنج شنبه 95/10/23ساعت 11:10 عصر نویسنده ره گذر | نظر

چقددددددد تغییر سخت و دردناکه مخصوصاً الان که نزدیکایِ سی سالگی دارم میرسم. 

اینجا بسته شد تا ابد. کوچ کردم کامل کامل به اینستاگرام. سبکِ جدید در عصرِ جدید

آدرس به آشنایان داده میشود :-)


+ تاریخ سه شنبه 95/9/2ساعت 4:50 صبح نویسنده ره گذر | نظر

به کدام پنجره بگویم

که فردا صبح

چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند!

دوست داشتنم را

به کدامین خیال گره بزنم

تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد!

و از دردهایم 

برای کدام ابر بگویم

تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد!

 

خودت بگو

یک دریا چند

سال می تواند بغضش را

نگاه دارد

تا خوابش پریشان نشود 

و یک شاعر چند شعر می تواند

دوام آورد

تا عشق

از آستین شعرهایش بیرون نزند!


+ تاریخ دوشنبه 95/9/1ساعت 5:2 صبح نویسنده ره گذر | نظر

امسال عجیب شد اصلاً!

پدرها و برادرمان به زیارتِ ارباب، مادر و خواهر کنار خواهرش. 

ما هم اربعین به رسمِ نذر هر ساله ام، شله زرد میپزیم. زیارت اربعین میخوانیم. 

_ قدردانی از پزشکی که محلِ ناله های مریضِ ترسو نمیگذارد و او را به صبر فرا میخواند. از همین تریبون : تشکر! تشکر! اگه نبودی که الان با پای منهدم شده رفته بودیم که!!!! این دوهفته از غنیمت جنگیِ 2016طور هم برایم با ارزش تر است. انگار نفس های آخرم را میکشم از هوای آلوده ی شهرم :-) 

_ لازمِ بگم که تو زندگی مشترک آدم پوستش کنده میشه؟ ولی زندگیِ مشترک کور خونده! اینجانب پوستم کلفت شده بد! نمیذارم زندگیم هر جا دلش میخواد بره. توکلم به خداس و تسلیم ولی اون طور که دوست دارم زندگی میکنم و براش میجنگم. 

_ برای توصیفِ حالم، خوب یا بد کلمات مناسبی نیستن. بیشتر از ستاره های آسمون الحمدلله رب العالمین.(یه اصطلاحِ قشنگ برای شکر کردن لازم دارم، این یکی تستی بود ولی به دلم ننشست.) 


+ تاریخ سه شنبه 95/8/25ساعت 2:8 عصر نویسنده ره گذر | نظر

دو هفته بیشتر :-)


+ تاریخ یکشنبه 95/8/23ساعت 10:19 عصر نویسنده ره گذر | نظر

_ اوقات گذرروندن در کنار بعضی ها مساویست با عذابِ الیمممممم!!! بطور مثال: مالک خط تلفنِ منزل، که خانم هم باشه! شاغل هم باشه! رانندگی هم بلد نباشه! به حکیمیه بگه شمران نو!!! تیریپِ وجدان کاری داشته باشه ولی حتی اینقد شعور نداشته باشه که وقتی میره مخابرات تو صف بایسته!!! تنها روزنه ی امیدِ این ماجرا اینه که دیگه هیچ نقطه اتصالی نیست که دوباره مجبور بشی ریختشو ببینی!!! واااااای! من بی حوصله شدم یا ملت اینقد حوصله سر بر و پرافاده شدن؟؟؟ تازه یادم رفته بود :/ 

_ تو یه روز شلوغ، وسطِ یه عالمه کار، وقتی با یه نفر قرار داری تا منتظری طرفت سر قرار حاضربشه، از ماشین پیاده شو برو بسمتِ لوازم تحریری و درجه ی وسواستُ بذار رو نرمال! اولین دفترچه یادداشتی که دیدی با یه خودکار ژله ای بخر! اووووف! انگار این دفترچه ی کاغذیِ ساده با جلدِ براقِ بادمجونی رنگ قراره منو به آروزوم برسونه! چه سرنوشتِ خجسته ای داشت این دفترچه :) مینویسم یادداشت های چند خطی مو یه جایی که فقط خودم هستم و خودم و رازهام.

_ یه حسِ جدید. یه حسِ آروم. تردید من برای صحت و سقمِ این موضوع!؟ دلم میخواد لحظه لحظه شو تجربه و زندگی کنم حتی این تردید رو.

_دیشب یکم حرف زدم، تو دیدم چقد بدم تو به کلمه آوردنِ فکرها و اونچه تو سرم میگذره! یعنی حجمِ عظیم افکار و احساسات توامان رو میشه تو چند تا جمله بیان کرد؟ میشه و نمیتونم یا نمیشه خودمو اذیت نکنم؟ 

پ.ن:آخر یه تشک خوشخوابِ استاندارد برای این تخت میگیرم :/ چقد مزخرفه!!! 


+ تاریخ سه شنبه 95/8/18ساعت 6:42 صبح نویسنده ره گذر | نظر

در انتهایِ دهه ی سومِ زندگی، دنیا رو جور دیگری میبینم.

پ.ن: فکر میکنم اگه تمام اتفاقات گذشته برام باز رقم بخورن، از این به بعد حتما عکس العملهای متفاوتی خواهم داشت، حس های متفاوتی حتی! یعنی چه اتفاقی درونم افتاده که اینقدر خودمو متفاوت از گذشته حس میکنم؟ یه چیزیه که هنوز خودم درست نمیدونم چیه! چرا تا الان اینقدر دقیق نبودم؟ 


+ تاریخ دوشنبه 95/8/10ساعت 10:24 عصر نویسنده ره گذر | نظر

_خیلی جدی، خیلی منظم، خیلی وسواسی!!! خیلی هایِ این روزهای منو رقم میزنه. هیچ وقت این حس و این حجم از دقیق بودن رو نداشتم :/ شاید اینم یه جور مریضی باشه بهرحال کنترلش میکنم که هر چیزی زیاده رویش آزاردهنده میشه! 

_دو شب پیش مامان، دایی و خاله رو شام دعوت کرده بود و برای اولین بار ح باهاشون روبرو میشد. استرسِ دقایق اول که داشت منو تبخیر میکرد ولی کم کم فضا لطیف تر شد، دل خوشی از فامیل ندارم. ترجیح میدم فامیلم همین خواهر و برادر و پدر و مادرامون باشن. این از مُد افتادنه خاله و عمو و عمه و دایی عجیب به دلم میشینه. حالا شاید برا ما اینجوریه که فقط سرویس دادیم بهشون و از دستشون کشیدیم! :/ همیشه خوش باشن به ما کاری نداشته باشن والا!!! 

_ اینجور حرفا انگار دیگه برام زدن نداره، اینکه بابای ح ماشینشو تحویل گرفت و الان بیست چاری ماشینمون دست خودمونه. خب که چی؟ مبارک باشه چرخش بچرخه. گفتن داشت؟ :) 

_ بازم ناله بزنم که دیگه کسی وبلاگ نمینویسه:( ملت خوششون میاد عکس بگیرن و یه کپشن از دیگران کپی کنن و فینیش! زارت زندگیت بره تو چشم بقیه و گزارش لحظه به لحظه از خصوصیات و خصوصی هات. نمیگم رو موجِ این امواج سوار نشدم، ولی زود دلزدم کرد. اینطور وبلاگ نوشتن رو هزاربار ترجیح میدم، معلوم نبودن رو، کاملا مجازی بودن رو، نه معلق بودن بینِ مجازی و واقعیت. اینجا معلوم هست من کیم در حالیکه معلوم نیست. این امنیت رو دوست دارم و ازون همه چشم که داره بدون اجازه نگات میکنه حالم بد میشه. 

_ دلم سخت دفترخاطرات میخواد، قلم و کاغذ. تو لیست خریدم هست. کاش بتونم بنویسم کاش نوشتن رو ازم نمیگرفتن.


+ تاریخ شنبه 95/8/8ساعت 9:31 صبح نویسنده ره گذر | نظر

هر کسی یه ادعاهایی داره، یه وقتایی یه حرفایی میزنه یا حتی یه حرفایی فقط از ذهن عبور میکنه، که فلان اتفاق برام کاش بیفته و فکر میکنیم اون چیزی که خودمون درباره خودمون فکر میکنیم دقیقا درسته! ولی اینطور نیست حتی گاهی خودمون ظرفیت و گنجایش خودمون رو نمیدونیم. وقتی به همون مورد مبتلا میشیم تازه متوجه میشیم چند مرده حلاجیم!!! این صغری کبری هارو چیدم تا بگم یه زمانی فکر میکردم میتونم عمرمو وقف کسی کنم که وضعیت جسمی مناسبی نداره و به نوعی محدودیت داره. یه چیزی شبیه همسران جانباز! ولی تو این مدت که همسره بنده خدا اینطوری زمین گیر و ناتوان شده و بداخلاقیای گذرای خودشو داره یه جورایی یه وقتایی جونم رو به لبم رسونده و منم از کوره دررفتم ، انقدرا صبور و مهربون نبودم که باید میبودم ... فهمیدم بعضی فکرا در حدِ لاف زدنِ ! برای حال اومدنِ نفسمون انگار و پز دادن به خدا که ببین چه بنده ی خفنی داری!!! در حالیکه بعدا خدا برات همونو پیش میاره تا ببینی چقدر ضعیف و حقیری! 

 

_همسری افسردگی گرفته از بس تو خونه بوده! کاش بتونم یه کاری براش انجام بدم!
بلد نیستم با حرف زدن حالشو خوب کنم هرچند با حرف زدن حالش خوب نمیشه،
شاید سفر بهترش کنه،
این اتاق دیگه برای لعنتی شده.


+ تاریخ چهارشنبه 95/8/5ساعت 5:18 عصر نویسنده ره گذر | نظر