سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

♥♥


هنوز برای دوباره نوشتن ضعیفم ...


+ تاریخ دوشنبه 95/6/1ساعت 6:56 عصر نویسنده ره گذر | نظر

عمیقاً ناراحت و غمگینم ... کاش فرزندی داشتم که سرگرمش باشم

میدونم غر غر کردن و یادآوری دلتنگی میشه سوهان اعصاب

یه آهِ سوزناکِ عمیقی از درونم شعله میکشه 

 

و البته الحمدلله رب العالمین بخاطر آرامش درونیِ این روزها هرچند با فراق همراهِ


+ تاریخ یکشنبه 95/5/17ساعت 2:58 عصر نویسنده ره گذر | نظر

به فرمانده حسودیم میشه

 

پ.ن: میگم بجای عربی !!! دارم شمالی یاد میگیرم :/


+ تاریخ جمعه 95/5/15ساعت 7:51 صبح نویسنده ره گذر | نظر

روزا رو باید گذروند و چه سرگرمی ای از بافتنی بهتر!؟ نی نی خاعرشوعره پاییز به دنیا میاد و همگی رفتیم بازار حمیدیه و کاموا و میل گرفتیم  و خلاصه حسابی مشغولیم، منم معلمشونم :) خودم یه ژاکت دست گرفتم که طرحش خیلی قشنگه دارم با رنگ زرد میبافمش، شلوار و کلاه ام داره که از وبلاگ بافتنی آرامش طرحشو برداشتم. 

همسری میاد و میره ، حسابی در رفت و آمده تا کارش ثابت مشخص بشه. خونه ام هنوز منتقل نشدیم و همون جای موقت اسکان داریم البته روزایی که همسری نیست من میام پیش خواعرشوعره و اینجا با همیم، الان مادرشوعره و دخترخاله ی شوعره هم هستن البته و گروه بافتنی بافیمون جوره جوره. 

همچنان در غربت... حسه غریب بودن داره قالب میشه ! مخصوصا وقتایی که همسری نیست یا وقتاییکه تو موقعیته زبانشون قرار میگیرم. 

فعلا یعطیک العافیة ؛-) همینو بلتم 

مع السلام :/ 


+ تاریخ دوشنبه 95/5/11ساعت 3:4 عصر نویسنده ره گذر | نظر

یکی از خوبیاش اینه ، وبلاگو میگم ، اینکه اتوبان نیست هر کسی بیاد رد شه یعنی تو کوچه پس کوچه ی خودت بازم برای خودت مینویسی و معمولا هم چرت و پرته و خودت سر در میاری ! مثل اینستاگرامه کوفتی و تلگرامه گوربگوری هر کی هر کی نیست. هر کسی سبک و شخصیته نوشتاری کوفتی خودشو داره. اینو گفتم که گفته باشم که یادم باشه هیجا وبلاگ نمیشه!

 

حالا ما دو روز اومدیم به قصد هجرت یعنی اینجوری باید خون به جیگر ما کنن رفقا؟؟؟ یعنی به جای الهی فدات بشم خوبی اونجاس؟ والا بخدا من تا همین الان نفهمیده بودم که هزار و بیشتر کیلومتر از کشورم دور شدم !!! از بس این رفقا گفتن یهو باورم شد اصلا غم عالم دلمو گرفته یه وضعی!!! نامردا! بی انصافا! حالا آدم دستش به جایی بند نیست یهو تو دلش خالی میشه... 

 

خوشحالم از برگشتن به نوشتن، یعنی میشه بیشتر بنویسم؟ کاش ان شاءالله 

 


+ تاریخ یکشنبه 95/5/10ساعت 3:10 صبح نویسنده ره گذر | نظر

پنج پنج نود و پنج .

پرواز به سمتِ مکان جدیدی برای زندگی در نقطه ای از کره زمین که دور از وطن است. 

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین 


+ تاریخ سه شنبه 95/5/5ساعت 10:37 عصر نویسنده ره گذر | نظر

دنیامون عوض شده، دنیایِ راحت طلبایِ خوش گذرون! 

دنیایِ سختی نکشا، دنیایِ آسه برو آسه بیا!

خلاف جریان آب شنا کردن و یه تصمیمایی گرفتن باعث میشه سیل انتقادا بسمتت روونه بشه

تو فکرم یه چیزاییِ ، میدونم اگه دربارش الان حرف بزنم میگن: بشین سرجات!

:-) بعدا میگم اگه تونستم با خودم کنار بیام.


+ تاریخ دوشنبه 94/9/2ساعت 11:35 صبح نویسنده ره گذر | نظر

همه چی رو نباید تو وب نوشت که 

حتی با اسم مستعار 

حتی رمزی

حتی مبهم

.

.

.

 نت رو باید گذاشت کنار شاید و با قلم و کاغذ آشتی کرد

تا فتواش نیومده :-))

 

پ.ن: نوشتن تو فضای وبلاگ درست مثلِ حرف زدن تو شهری شده که متروکس و هیچ ساکنی نداره، یه سر زدم به لیست پیوندام همه به رحمته ایزدی پیوستن، خدایشان بیامرزاد!!!


+ تاریخ یکشنبه 94/9/1ساعت 1:30 عصر نویسنده ره گذر | نظر

روزهای ابتدایی آبان ماه در حال سپری شدن هستن. دیروز تولدِ مامانم بود و برعکسِ چندسالی که برای دسته گل میخرم امسال فرصتی نبود که اینکارو انجام بدم و خوشحالش کنم. امروز هم که مستقیم میخوام برم منزلِ عموجان برایِ تحلیل و بررسی و شاید فردا در راهِ برگشت به خونه قدم بذارم به گلفروشی و از بینِ گلهای زیبا چندتایی رو دستچین کنم برای تقدیم کردن به مامانم و تشکر ازش که بدنیا اومده . 

یه اتفاقایی قشنگیش به اینه که یبار اتفاق بیفتن، یبار حادث بشن، یبار تو اون شرایط قرار بگیری، یک بار برایِ همیشه ... تموم شه بره و تو بمونی و خاطراتِ قشنگش! تو بمونی و لحظاتِ به یاد موندنیش ... ولی اگه اگه مجبور بشی یه راهی رو برگردی و اون خاطرات و لحظات رو خراب کنی و بفهمی که اونا همشون پوچ و الکی بوده ... عبث بوده و بی حاصل و زودگذر! خاطراتی که خط خطیشون کردی و به دستِ فراموشی سپردی! و حالا که زمان ازشون گذشته و تا حدودی هم تونستی که موفق بشی تو فراموش کردنشون ... حالا باز باید تجربه شون کنی چون زندگی ادامه داره. و چون برایِ زندگی کردن باز باید همین راه رو طی کنی و انگار این تنها راهیه که باید طی بشه تا به مقصد و آرامشت برسی. 

بعضی احساسات و حالتا مسری هستن، حداقل در مورد من تا حدودِ زیادی صدق میکنه که در برخورد با آدما تا پنجاه درصد پا به پاشون میام. خب بشر وقتی از سر تاپایِ تو داره استرس و نا راحتی میباره خب به منم منتقل میشه، به منم سرایت میکنه! نتونستم یه ذره چای بخورم که گلوم تر بشه، نگاهایِ سنگین! اولین برخورد! سکوت های ممتد! یعنی در آستانه ی ذوب شدن قرار گرفته بودم هرچند امتیازِ میزبانی اعتماد بنفسی بهم داده بود که مرتب بگم: راحت باشین تو روخدا! تا بنده خدا تبخیر نشه!!! آخه این چه وضشه؟ خب مام آدمیم دیگه، لولو که نیستیم :/ 

پس از گذروندنِ شبی پر استرس و بدست آوردنِ اطلاعات و گوش دادنِ جلسه ی دکتر فرهنگ که چیکا کنی چیکا نکنی! فک کن برسی تو بطن ماجرا و هیچی یادت نمونده باشه! طرفِ مقابلم که در پروسه ی تیخیر شدن باشه و کمک نکنه به اداره ی جلسه! واقعا هرسال به سنمون فقط اضافه میشه! وااسفا!!! از خودم راضی نیستم در این زمینه هرچند سوالارو پرسیدم ولی جوابارو فقط شنیدم و تو چند تاشون جواب درست درمون نگرفتم و چندتا سوالم یادم رفته که بپرسم. حالا نمیخوام خیلی ریز و دقیق اینجا بگم چی شد چی نشد! فقط احتیاج داشتم یجا دربارش بنویسم مخصوصا تو بلاگ! این اولیش نبود ولی از بس جو سنگین بود امواجِ جلسه ی دیروز به منم برخورد کرده و از طرفی موردِ قابلِ بررسی ای ام هست خب.

پ.ن: بسته ی آموزشیِ مدرسانِ شریف چندروز پیش تشریف آورد بالاخره، بعد از تاخیر البته. حالا من موندم و مباحثِ جدید و مخِ نم کشیده و زمانِ کم و انگیزه برای آینده ای بهتر

پ.ن: دعا - مرهم - زخم - قلب - من - طاقت - سرنوشت - آرامش - خدا - توکل - ... اشک 

 

 


+ تاریخ سه شنبه 94/8/5ساعت 2:16 عصر نویسنده ره گذر | نظر

بالاخره بعد از یسال توفیق الهی نصیبمان شد و با پدر گرامی رفتیم بسوی خریدنِ روکشِ ماشین برای خودرومان!!! این تیتر خبر بود که بعد از تقریبا یکسال هم میشه یه همتی کرد و یه حرکتایی انجام داد، یه رگه هایی از شیرازیا دارم ولی خب ... روکشِ خوبی از آب دراومد ، راضیم و دوسش دارم. در حینِ خرج کردن همین جوری کفی و قفلِ کامپیوترم برای عزیزکرده خریداری شد. مدام تو سرم میچرخید با این خرجی که ایشون رو دستم گذاشته حالا بسته ی مدرسان شریف رو میتونم بخرم؟ یا نه! چون تقریبا و تحقیقا تصمیمو برای ارشد خوندن گرفتم و رشته و راهشم انتخاب نموییدم. به دخلم نگاه ننداختم دیروز ببینم چقدر تهش مونده ولی امروز شمردم و یه نفس راحت کشیدم که خب عاررررررره مث که میشه کتاب و جزوه هاروام بخرویم. در تکمیلِ ثبتِ گزارشات اتفاقاتِ زندگانی باید به عرض خودم برسونم که دو روزِ پایانی هفته رو درگیرِ دوخت و دوز دامن کلوش بودم و کشیدنِ الگوی دامن تَرک! دامن کلوشِ بدجوری رو اعصابم بود آخرم به کمکه مامان یه کاراییشو انجام دادم و بقیه رو گذاشتم برای شنبه از خانم م بپرسم .... خلاصه که ببینم سال دیگه این موقع یه خیاطی چیزی از اینجانب دراومده یا دراومده :-) 

پ.ن1: ذی القعده داره تموم میشه ، و ایام حج ابراهیمی شروع شده. دیشب جرثقیل سقوط کرد اطراف خانه خدا :-( یه زائر ایرانی کشته شد، عکسای سانحه خیلی دلخراش بود.
پ.ن2:  نمیشه از حس و حالم بنویسم چون حس و حال خاصی ندارم، یه اوضاعِ بدیم! زود محرم بیاد ، پناه بگیرم تو روضه و مجالسِ حضرت.


+ تاریخ شنبه 94/6/21ساعت 12:37 عصر نویسنده ره گذر | نظر