سفارش تبلیغ
صبا

با همسری تماس داشتم اعصاب مصاب نداشت، یسری قول بهش داده بودن که یجورایی دبه کردن. تو اون بلاد خارجه برش داره و پول نداره برای همین جلوی چشماش داره این فرصتهاش میسوزه. حالا سرمایه گذار هستین؟ بسم اله 

 

:-) 


+ تاریخ جمعه 97/4/22ساعت 10:45 عصر نویسنده ره گذر | نظر

این یکی دو روزه فضای مجازی پر شده از خبر دستگیری یه دختری که فیلم های رقصش رو تو اینستا میگذاشت و الانم که دیگه ملت دارن فیلمهای رقص خودشونو بعنوان حمایت ازون دختر به اشتراک میذارن. اینا خودشون میدونن با این کارشون این دخترو معروفتر کردن و مردم رو جری تر! میدونن و بازم این کارو انجام میدن، بجای این کارا مردم رو سرگرم کنن که اینقد ملت سرشون تو گوشی نباشه. حرفم این نیست حرفم اینه ما عادت داریم به عوض کردنه آدما فکر کنبم ، تو دین میخوایم همه بزور برن بهشت ، تو مادر بودن میخوایم بچه مون حتما حرف مارى گوش بده، تو همسر بودن میخوایم همسرمون غلام حلفه بگوش ما باشه، و در مورد خواهر بودن مثل من دلمون میخواد خواهرمون علاقه ش به ریاضیات رو کنار بذاره و حتما مهندس بشه. اینجور بارمون آوردن و اینجوری بودن عادتمونه!!! زورگویی و بزرگی کردن و دائما در حال ارشاد کردنِ ملت. یکم شل کنیم و بجای بقیه تصمیم نگیریم و اجازه ی خطا و اشتباه رو بدیم جای دوری نمیره. اون دختر تا آخر عمرش نمیخواست برقصه که! حالا آبروشم رفت! بهمین سادگی. من تصمیم گرفتم به انتخاب رشته ی خواهرم کاری نداشته باشم حالا منکه مهندس شدم کجای عالمو گرفتم؟ خب این بره ریاضی بخونه. والا! من خیلی هنر میکنم برای خودم تصمیماته خوبی بگیرم. دارم فکر میکنم یکی یه اشتباهی میکنه و چه عواقب جبران ناپذیری پشتش هست... عادت داریم به اشتباه زدن ، عادت داریم به زده کردن مردم، دست از سر مردم برداریم بد نیست. چقدر پیج فاسد هست ؟ منکه دنبالش نیستم هم گذرم بهشون افتاده خب خیلی زرنگین اینا رو هدایت کنید. 

هوووووف.. نفس عمیق.... 


+ تاریخ دوشنبه 97/4/18ساعت 4:48 صبح نویسنده ره گذر | نظر

فرستادنه دوتا لینک در مورد دوربین منو به این فکر انداخت که یکم بیشتر سرچ کنم در مورد عکاسی و اون دوربین خفن که هدیه گرفتمو بیشتر ازین آکبند نگه ندارم، سابقا با دوربین موبایل عکاسی میکردمو چقدرم هیجان داشتم براش ولی الان با حضور یه کاننه حرفه ای من هیچکاری هنوز نکردم! حالا پیج فیتنس رو انفالو میکنم و کلی پیج عکاسی رو دنبال میکنم شاید یچیزی شدم:-) عکاسی منو با خودش میبره یه رویای قدیمی که یکم دیر بهش رسیدم درست مثل خیاطی! مهندس شدن ایده ی خوبی برای من با این روحیات نبود یکم پیر بنظر میام برای استارت کار جدیدی رو زدن و شایدم تنبل! اصرار این روزهای من به خواهری برای دنبال کردنه رشته های هنری به همین دلیله حالا من استعداده طراحی و نقاشی نداشتم و فقط خوش خط بودم ولی این آجی ما نقاشی هم خوب میکنه، یه روزی به حرفای من میرسه که دیره و مثل الان من ته نشین شده. خلاصه من دارم لاک پشتی عکاسی مطالعه میکنم. خاطرم میاد همون روزای دانشجویی به بهانه ی عکاسی داشتم حوالی دانشگاه تو ده ونک پرسه میزدم و وارد یه محیط پارک مانندی شدم و شروع کردم به عکس گرفتن بعدا کاشف بعمل اومد که اومدم تو خونه ی مردم:-)) ملت خونه شون اینقدر بزرگ بود من فکر کردم پارکه :-)) خدا ببخشه بهشون اون عکسا با دوربین موبایل نوکیا ان هفتادویه هنوزم خفن ترین عکساییه که گرفتم. علی برکت الله... ببینیم چی میشه

پ.ن: تند تند آپ میکنم و غیرطبیعی بنظر میاد درست مثل اون بازدیدکننده ایکه روزی چند بار به وبلاگم سرک میکشه و فکر میکنه من نمیفهمم یا شایدم میخواد بفهمم، ولی خب این غیرطبیعی بودنه من دلیلش تنهاییه فعلا، همسر در غربته منم اینجوری سرگرم میشم البته آژانسه خانواده هم هستم، تا حالا بردمشون سینما و امشبم کهف الشهدا بودیم باید ببینم برای فردام چه آشی پختن. بابام هم نیستا ، شهر شهر زنهاس.


+ تاریخ شنبه 97/4/16ساعت 5:25 صبح نویسنده ره گذر | نظر

تو آرزوی منی، من وبال گردن تو
تو گرم کشتن من، من به گور بردن تو

تو آبروی منی، پس مخواه بنشینم
رقیب تاس بریزد به شوق بردن تو!

تویی نماز و منم مست، مانده ام چه کنم
که هم اقامه خطا هم سبک شمردن تو

سپرده ام به خدا هرچه کرده ای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو

خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو

شاعر: حسین زحمتکش

 

پ.ن: شاعرا هرگز نمیمیرند.


+ تاریخ جمعه 97/4/15ساعت 4:31 عصر نویسنده ره گذر | نظر

باز برگشتم به زندگی عادی، همسر که دو روز بعد از من برگشت بلاد غریب برای انجام کارهاش و حالا حالاها بعید میدونم بیاد. اونجا که میره آدم خوشحالتری  بنظر میرسه و برعکسش من اینجا آرامش بیشتری دارم و بیشتر به همه چی تسلط دارم، و باید دید تو این نبرد کی برنده میشه و قطعا من نیستم که برنده میشم چون امکانات اونجا تمام هوش و حواس آقا رو برده و چندان اهمیتی به آرامش من نمیده. اینارو نمیخواستم اصلا بگم حرف خاصی نداشتم در واقع وقتی افراد کمی به وبلاگت تردد میکنن و هر از چندگاهی با خودت تصمیم هم میگیری که اینجا رو کاملا ترک کنی خب ذوق و احساسی برای نوشتن باقی نمیمونه! روزهای رویایی سفر عتبات تموم شدن و البته یه سفر پر از سختی و مشقت! تعداد زیاد زائرایی که همراهمون بودن و تنهایی و البته امکانات محدود! یجورایی پوستم کنده شد، برگشتنه از بس پاهام ورم کرده بودن از دیدنشون تعجب کردم و دو روز طول کشید تا بحالت عادی برگرده. الانم بسختی سرماخوردم :-) ولی شکر که هنوزم طلبیده میشم و بازم هر وقت بشه با سر میرم قطعا. نکته ی جالب این کاروان این بود که اکثرا سفر اولی بودن و یه حال خاصی داشتن ، بدلیل وضع مالیشون نصفشون بانی داشتن و براشون عجیب بود که بار چهارمه دارم میام یجورایی مرفه بی درد و بچه تهرون محسوب میشدم. کاش اومام همش طلبیده بشن اونقدر که حسابش از دستشون در بره. دیگه خبر خاصی نیست، اثاث کشی هم تموم شده بود قبل از رفتنم و البته پرده ها هم نصب شد و خونه سر و شکل گرفته و خب زن و شوهر مذکور رو کم داره که فعلا نیستیم :)) و خدا میدونه که کی جریان زندگی تو اون خونه جاری خواهد شد. 

خواهر کوچولو هم کنکور شرکت کرد و بار سنگینی از دوش همه ما برداشته شد حالا باید ببینیم نتیجش چی میشه، چشمم آب نمیخوره. توکل بخدا شاید به مدد سهمیه یه جای خوب قبول بشه. و دیگه خبری نیست جز گرانی و گرانی و گرانی، فروشنده های عراقی خیلی هاشون پول مارو قبول نمیکردن! اینه وضع ما!!! جای تاسفه. 


+ تاریخ جمعه 97/4/15ساعت 2:5 صبح نویسنده ره گذر | نظر

با نگاه کردن به ضریح مقدست دردهایم درمان میشود ای سالار...

دردهای کوچکی که میدانم و دردهای بزرگی که نمیدانم 

دوای همه ی دردهایم ، دوای دردهای همه، نوشداروی همه تویی...

نگاهی نگاهی نگاهی 

کربلای تو بهشت زمین است، من کجا و این بهشت کجا؟؟؟


+ تاریخ جمعه 97/4/8ساعت 11:38 عصر نویسنده ره گذر | نظر

شکر خدا که زائر کربلایت شدم ...

فردا نجف، صحن و سرای امیرالمومنین 

ان شاءالله


+ تاریخ یکشنبه 97/4/3ساعت 1:26 صبح نویسنده ره گذر | نظر

روزهای آخر ماه مبارک رمضان رسیده و بعد از شبهای پرخیروبرکت قدر و روزهای بندگی ... من که کار خاصی نتونستم انجام بدم ولی همین ادای بنده های خوب رو درآوردم و روزه و قرآن دست گرفتن یکم حسِ آدم حسابی شدن بهم داده. دلم خیلی پره، میدونم دارم دنیا و آخرتمو تباه میکنم و خیلی ناراحتم، چند روز دیگه زائر کربلا هستم و اینم یه توفیق دیگس که نصیبم شده و کاش بتونم استفاده کنم. از عاقبتم میترسم و اینکه دارم غرق در این دنیا میشم. کاش اینقدر عبس و بیهوده روزهارو به شب نمیرسوندم. الان مدت زیادیه که تنها دعام تقریبا همین دعاهای دنیایی شده و چی بدتر ازین ؟؟؟ اوضام ردیف نیست و این شاید خوب هم باشه که میدونم اوضام چقدر افتضاحه. 

راستی اثاث کشی به من ل جدید انجام شد بالاخره ولی خب اینجا هنوز سروشکل خونه رو نگرفته و یکم بمب ترکیده. یه ماه طول کشید و جون به لب شدم. خداروشکر مکان جدید به مسجد خیلی نزدیکه و امیدوارم بتونم بیشتر استفاده کنیم. بدیش اینه از مامانم دور شدم و به مادرشوعر نزدیک شدم :-)) 

 


+ تاریخ پنج شنبه 97/3/24ساعت 3:14 صبح نویسنده ره گذر | نظر

 خدا به طالع تان مُهر پادشاهی زد

 به سینه ی احدی دست رد نخواهی زد

 

 در آسمان سخاوت یگانه خورشیدی

 تمام زندگی ات را سه بار بخشیدی

 

 گدا ز کوی تو هرگز نرفته  ناراضی

 عزیز فاطمه! ازبسکه دست و دل بازی

 

 مدینه شاهد حرفم ؛ فقیر سرگشته

 همیشه دست پر از محضر تو برگشته

 

 به لطف خنده تان شام غم سحر گردد

 نشد که سائل تان نا امید برگردد

 

 خدا به شهد لبت مزه ی رطب داده

 کریم آل محمد تو را لقب داده 

 

 تبسم نمکینت چقدر شیرین است!

 دوای درد یتیم  و فقیر و مسکین است

 

 خوشا به حال ِگدایی که چون شما دارد

 در این حرم چقدر او برو بیا دارد!

 

 به هر مسافر بی سر پناه جا دادی

 به دست عاطفه حتی به سگ غذا دادی

 

 گره گشایی ات از کار خَلق،ارث علی است

 مقام اولی جود و بخششت ازلی است

 

 به حج خانه ی دلبر چه ساده می رفتی!

 همه سواره ولی تو، پیاده می رفتی

 

 شما ز بسکه کریم و گره گشا بودی

 دل کویر به فکر پیاده ها بودی

 

 امام رافت دوران بی مرامی ها

 نشسته ای سر یک سفره با جذامی ها

 

 خیال کن که منم  یک جذامی ام آْقا

 نیازمند نگاه  و سلامی ام آقا

 

 چقدر مثل علی از زمانه رنجیدی!

 سلام داده، جواب سلام  نشنیدی

 

 امام  برهه ی  تزویرهای  بسیاری

 به وقت رفتن مسجد، زره به تن داری

 

 کریم شهر مدینه غریب افتادم

 به جان مادرت آقا، برس به فریادم

 

 خودت غریبی و با دردم آشنا هستی

 رفیق واقعی روزهای  بی دستی

 

 قسم به حرمت این ماه حق نگاهی کن

 به دست خالی این مستحق نگاهی کن

 

 بگیر دست مرا ، دست بسته ام آقا

 ضرر زدم به خودم، ورشکسته ام آقا

 

 دل از حساب قنوت تو سود می گیرد

 دعای دست رحیمت چه زود می گیرد!

 

 برای مدح تو گویند شعر احساسی

 به واژه های «در» و«میخ» و«کوچه» حساسی

 

 چه شد غرور تو آقا شکست در کوچه!؟

 بگیر دست مرا با خودت ببر کوچه….

 

 چه شد که بغض گلوگیر گوشه گیرت کرد؟

 کدام حادثه این گونه زود پیرت کرد؟

 

 چگونه این همه غم در دل شما جا شد!؟

 بگو که عاقبت آن گوشواره پیدا شد؟

                                                           


+ تاریخ پنج شنبه 97/3/10ساعت 3:1 صبح نویسنده ره گذر | نظر

شروع خوبی برای این ماه بزرگ و پربرکت نبود. تا وقتی که هیچ اتفاقی نمیافته خب همه چی گل و بلبل و خوب و خوشه ولی بمحض یه اتفاق جدید خب! با عکس العملای تازه و حتی عجیب غریبی روبرو میشی. رفتیم خونه ی جدید رو دیدیم و ازش خوشش نیومد توقع کاخ داشته لابد! صاحب خونه ام دریغ ازینکه یه فنجون جمع کرده باشه و در حالیکه چند روزه زندگی من روی هواس... این نیز بگذرد و هر چی بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر زیاد دنیای زنها و مردها با هم فرق داره و چقدر بد مادرها پسرهاشونو تربیت میکنن و یا شاید بهتره بگم که چقدر مردهای بی تربیتی داریم. خیلی خسته ام بیشتر از اون حدی که در توان یه آدم میتونه باشه و خیلی پیرتر از اونی که نشون میدم. کاش ... 


+ تاریخ پنج شنبه 97/2/27ساعت 6:44 عصر نویسنده ره گذر | نظر